• بازگشت به صفحه اصلی
  • zondag 9 november 2008

    سیطره جویی فاشیزم قبیلوی و ادامه جنگ در افغانستان

    حسن پیمان مقیم نیویورک
    8 / 11 /2008
    سیطره جوئی فاشیزم قبیلوی وادامۀ جنگ درافغانستان
    بخش دوم {قسمت سوم}
    ساقی به جام عدل بده باده تا گدا+ فرصت نیاورد که جهان پربلا کند «حافظ»
    ریشه یابی ، علل وانگیزه های ادامۀ جنگ وفجایع وبقای استبداد درافغانستان
    تحت این عنوان سعی بعمل آمده است تا مطالبی به بحث گرفته شود که بتواند تا جای امکان ، عمق نیات شؤنیستی قومگرایان وملیگرایان وشماری ازروشنفکران نقابدار را بیان وبرملا سازد ، وآن اینکه قومگرایان عظمت طلب درطول مدت250سال سیطرۀ قومی درافغانستان امروزی جزحمایت ازیکدیگر و کتمان حقایق تاریخی درجهت تسلط قدرت قومی وایجاد حاکمیت تک قومی برای تحکیم وترویج وگسترش فرهنگ وزبان یک قوم بالای سایراقوام واضمحلال تدریجی فرهنگ ، زبان وهویت اقوام غیر"افاغنه" حتی ازجنایات وخیانات جنایتکارترین شاه ، امیر و زمامدارهمتبارشان وازهمۀ اعمال و افعال خائنانه شان بمقابل سایر اقوام ، وجلوگیری ازرشد و به قدرت رسیدن ملیت های محکوم ویا ازتقسیم عادلانۀ قدرت انحصاری سیاسی به دیگر ملیت ها طورخائنانه و کاملاً آگاهانه بشیوۀ فاشیستی دفاع کرده وحتی بخاطرتحقق و برآورده ساختن این اهداف شوم تمام آرمانهای مردمی ، تعهدات و رسالت ملی و وطنی خود را ازهرقماشی که بوده اند آگاهانه آنرا زیرپا نموده اند وهنوزهم مینمایند که دراینجا لازم میدانم یک چشم دید خودرابطورمشت نمونۀ خروارمثال بیاورم : امیرعبدالرحمن خان یک یک دزد باشی، قاتل ، غارتگرو فاشیست بود این مطلب متکی برشواهد واسناد مؤثق عینی و تاریخی بخاطری انتخاب گردید که یک روشنفکرفعال سیاسی ابن الوقت ویا بقول محترم دای فولاد "نیمه روشنفکر" امروزی که درگذشته با دادن شعارهای تند تر و چپرو تر ازدیگران بگونه یی که نسبت به هرکس دیگربیشترگلو پاره نموده انقلابیگری مینمود ، دراواخرماه جولای2007میلادی درکابل ، دریک دیدارمختصردریک دفترمعاملات ، موصوف آناً به اصطلاح به "180" درجه درعقب تغیرموضع نموده و دردفاع یکجانبه ازامیرعبدالرحمن خان قرار گرفت وظاهراً مذبذب معلوم میگردید وشاید درتحت تاثیرطوفانهای خونین حوادث وجنگهای{ جینوساید} دهه های اخیردرکشورقرار گرفته و طورمشکوک و راه گم کرده و با سیمای نادم ازاعمال گذشتۀ خودکه اصلاً بی جهت شعار مبارزۀ طبقاتی را داده بود وگویاعمرخودرا بیهوده دراین راه ضایع نموده وامروز به اصل حقیقت پی برده که برعلیه همتبارخود بی جهت مبارزه نموده است !؟ وشاید هم موصوف به این حقیقت مسلم پی برده که امروزثابت میگردد ، درطول تاریخ دوقرن اخیر درکشور، اکثریت قاطع طبقات حاکم را سران قبایل ومتنفذین و ثروتمندان و فیودالان ازیک تبار ونژاد وزبان تشکیل داده وبالای سایر ملیت ها حکومت نموده آمده اند وبالاخره امروزبه این نتیجه رسیده ودراین عقبگردی فرصت را برای خود مساعد یافته وخواسته است به اصطلاح دراین تنورداغ حوادث ، تنش های خصمانۀ اتنیکی خمیرنان وپطیرخودرا به عجله بپزد و ازآن بهره برداری سیاسی نموده و با جرئت بیشرمانه دراین برهۀ زمانی ازنام امیر وجنایاتش وخطوط فکری فاشیستی وی دفاع بعمل آورد وبه دیگران نیزاین نظرمنحط را تحمیل نماید وحتی ازحقایق زنده در"تاج التواریخ " را که مؤلف آن خود «امیرعبدالرحمن خان» است وبا همۀ اعترافاتش میخواهد ازآن یکسره اغماض وانکارنماید و به این ترتیب عقده های ملیگرائی خودرا بگشاید وبرای خود وهمفکران فعلی اش تسلی دل نماید ، اکنون می پردازم به اصل سوال این آقای مدافع سرسخت امیرعبدالرحمن خان که بتاریخ متذکرۀ فوق درنشست مختصرازمن"نگارندۀ این مقال" ضمن سوال گفت : امیر عبدالرحمن خان دزد نبود اورا یکعده مردم مغرض ازروی تعصب ناحق تخریب مینمایند ، عساکرامیرکه ازمردمان هزاره ، قزل باش واهل تشیع ، اوزبیک وغیره بودند ، آنها دزدی وغارت مینمودند .... ازاین دفاع کورکورانه ومبهم ویا هوشیارانۀ کاذب قومی و تباری به اصطلاح این سینه چاک روشنفکرمذبذب مدافع امیر عبدالرحمن خان صرف یک مطلب بدست می آید بگونه یی که بن لادن ، ملاعمر، حکمتیار، ورهبران معلوم الحال ومشهور بالفساد "حزب اسلامی القاعده " طالبان ، حزب اسلامی حکمتیار وسایر جنایتکاران همکیش وهمسنگرجانی شان تا کنون درتاریخ پرماجرای خونین وطن ما ازتمامی جرم وجنایات ، قتل وغارت ، ونسل کشی های خود به یکبارگی درافغانستان انکارنمایند ویا کسی ازتمام فجایع وجنایات هویدای ایشان آشکارا چشم بپوشد و اغماض نماید و حتی آگاهانه یا ناآکاهانه دفاع نماید وبگونۀ که گویا دروطن زمین سوخته وماتم زده ومصیبت دیدۀ ما ، هیچ چیز واقع نشده است !؟ ویا بسان پرویزمشرف رئیس جمهور مستعفی پاکستان که بعد ازکناررفتن ازقدرت بطورآشکارا ازتمام مداخلات نظامیگران پاکستان{آی اس آی} این شبکۀ جهنمی استخباراتی پاکستان که بمثابه عامل اساسی ومحرک اصلی جنگ وخون ریزی وعمل عمدی وقصدی مداخلات خارجی درتبانی با مزدوران داخلی شان درافغانستان بکلی انکارنمود که گویا کاملاً بیگناه است وازهیچ چیز خبر ندارد !؟ این مدافع قبیله سالارنیز ازجنایات ، قتل عام غارت ، نسل کشی ، تجاوزوعملکرد فاشیستی عبدالرحمن خان به حدی تاریک بینانه تحت تاثیرذهنیت جامد سنتی قبیلوی وطوفانهای خونین"جینوساید" وجنگهای قومی ومنطقوی درکشورما افغانستان قرارگرفته به شؤنیزم لغزید وتغیر موضع نمود که حتی ازدزدی ، جنایات ، باجگیری فاشیستی امیر این قصاب فعالین نهضت های ملی و آزادیخواهان که با نام منفوردرتاریخ بشریت ویگانه الگوی استبداد درکشورمیباشد که ازدیدگاه تنگ و دگم نژادپرستی وقبیله سالاری بگونۀ تعصب آمیزی ازوی دفاع نمود !؟ درحالیکه اصل هدف ونیات درونی شؤنیزم" امیر"به ارتباط انتخاب عساکرش دراینجا نهفته است که به پاسخ مدافع وی توضیح شد ه بود ذیلاً ارقام میگردد : 1--اگرعبدالرحمن خان خودش دزدباشی وغارتگرنبود چرابه جمع کردن عساکردزد وغارتگرضرورت پیدا کرد ؟ و اگرهمتبارخودش پاک وصادق بود چرا ازقوم وتبارخود ویا از افراد پاک وصادق عساکرخودرا انتخاب نکرد ؟ این امیر دزد باشی در{ص83تاج التواریخ } خود به افتخارجمع نمودن دزدهای خود ازولایات افغانستان چنین اعتراف مینماید : {برای سرکوب مقاومت جامعۀ دشمن سرکرده های دزد های ولایات را خواسته آنهارا مخلص داشته انعام داده سه هزار سوارازآنها گرفتم} 2– اگراین عساکرچپاول وغارت میکردند ، روشن است که به امرمستقیم شخص امیرعبدالرحمن تام الاختیاروبا صلاحیت درجه اول کشور با زور اردو و صاحب همه قدرت وهمه کاره بودن غارت وچپاول مینمودند چون به همگان معلوم بود که احد من الناس بدون امر و اردۀ این امیر خون آشام که دربین عوام الناس بنام ظل الله "سایۀ خدا" یاد میگردید حرکتی را ویا کوچکترین عملی را انجام داده نمیتوانستند واگرخلاف ارادۀ او هرکس حرکتی میکرد فوراً نیست ونابود میگردید {باقیدارد}

    zaterdag 1 november 2008

    نام قدیمی خليج فارس “ كنگر” ميباشد

    كنگر نام قدیمی خلیج فارس و منشاء تركی ساكنان قدیمی سواحل آن- حسن صفری
    ائلگون(شنبه) ١١ آبان ۱٣٨۷ - ١ نوامبر ٢٠٠٨

    خلیجی كه امروزه در ایران بعنوان خلیج فارس و در ممالك عربی بعنوان خلیج عرب مشهور می باشد در هزاره های قبل از میلاد بعنوان خلیج كنگر نامیده می شد. كنگر در واقع نام اصلی سومریان می باشد كه از سواحل خلیج کنگر (خلیج فارس) تا قسمتهای بزرگی از بین النهرین ساكن بودند. ضمناً كنگر نام طایفه بزرگ ترك بوده كه از هزاره های قبل از میلاد در منطقه ی وسیعی از آسیای میانه، آذربایجان و بین النهرین زندگی کرده اند و امروزه هم در آذربایجان، اخلاف این طایفه بزرگ ترك به همان نام زندگی می كنند. در این مقاله ما سعی خواهیم كرد ضمن نظری اجمالی بر پیشینه تاریخی خلیج فارس در دوره ی سومرها و كنگر نامیده شدن این خلیج و همچنین عینیت و قرابت زبانی و نژادی سومرها و یا كنگرها با تركان بیاندازیم.

    چنانكه اشاره شد به سومرها "در منابع كتبی قدیمی نام قومی سومر بکار نرفته است، مردم بین النهرین جنوبی در متن های میخی «مردم (کشور) سومر» نامیده می شد، مردمانش هم «کنگیر» و «سانگ نگیگا» (سیاه سرها) نامیده می شدند."1

    همان کنگرها از سواحل خلیج مذكور در طول دو رودخانه ی دجله و فرات (بین النهرین) که آنموقع جداگانه به خلیج کنگر (خلیج فارس امروزی) می ریخت، زندگی می کردند. چنانکه اولین اسطوره ی جهان یعنی داستان بیلگامیس (بیلگه میش، گیلگمیش) هم در این منطقه و مرتبط با آبهای این خلیج شکل گرفته است. از متن و مضمون داستان بویژه در لوحه ی یازدهم از جملاتی چون "سوار شدن اورشان آبی و بیلگامیس به کشتی و بدریا زدن کشتی بر روی امواج دریا و همچنین رفتن به ته دریا با سفارش اوتناپیشتوم جهت یافتن گیاه خاردار که داروی جوانی و جاویدانگیست"2 می توان آشکارا بر ارتباط تنگاتنگ سومرها (کنگرها) با دریا (خلیج کنگر) پی برد. ضمناً داستان بیلگامیس حدود 8-7 هزار سال پیش شكل گرفته كه در آنموقع عرب و فارس در منطقه وجود نداشت. یعنی در اصل "قبل از اینكه اقوام سامی به این منطقه بیایند سومرها سواحل خلیج فارس [امروزی] را اشغال كرده بودند"3 و فارس ها هم چندین هزار سال بعد به منطقه آمدند.

    همانطور كه اشاره گردید براساس منابع معتبر برجای مانده از خود سومریان، كنگر نامی بود كه سومریان خود را به آن نام می نامیدند. سومر در اصل نامیست كه اكدهای سامی به كنگرها (سومرها) می گفتند. البته هر دو نام سومر و كنگر در واقع دارای منشاء تركی می باشد. سومرها در بین النهرین دارای طوایف و قبایل مختلف بودند كه یكی از آنها اتحادیه طوایف ترك سوبار و یا سوبیر بود. "قدیمیترین اطلاعات در مورد سوبارها به هزاره های چهارم و سوم قبل از میلاد مربوط می شود. آنها در این دوره در بین دو رود فرات و دجله زندگی می كردند. در آن دوره در منابع اكدی رودخانه فرات، پوراتتو نامیده می شد و دجله هم، ایتیقلا (ایتی گلا و یا ایتی گله که در تركی فعلی به معنی سریع جریان یابنده می باشد‌‌‍‍(، یكی از شاخه های آن یعنی دیاله هم تورنا نامیده می شد. به قسمتی از بین النهرین از بغداد به طرف جنوب كنگیر (كنگر) و به شمال آن هم سوبارتو (سوبار) گفته می شد.4 كلاً در اواسط هزاره سوم قبل از میلاد، اكدی ها شمال بین النهرین را ولایت سوبر و بعضاً سوبرت (ت پسوند می باشد) می نامیدند. در هزاره اول قبل از میلاد هم در بین النهرین دولت كوچك سوبر موجود بود. در آنموقع سوبر بعنوان مترادف آشور بكار می رفت.5

    لذا مردمی كه فرهنگ و تمدن درخشانی را برای جهان ارزانی داشته و ما امروزه آنها را بنام سومر می شناسیم به خودشان نه سومر بلكه كنگر می گفتند. سومر نامیست كه طوایف سامی اكد، كنگرها را به این نام می نامیدند. این مسئله هم ناشی از آن بود كه طوایف سامی كه بعدها از صحراهای عربستان بطرف شمال و شمالغرب حركت كرده و به بین النهرین می آمدند، در سر راه خود "اولین بار با سوبارها (سوبرها) برخورد نمودند و كنگرهای پشت سر آنها را هم بعنوان سومر [كه در واقع معرب سوبر می باشد‍[ شناختند."6

    لازم بذكر است كه هم سوبر (سوب + ار) و هم كنگر (كنگ + ار) علاوه براینكه مرتبط با نام طوایف ترك سوبر (و یا سوبار) بین النهرین می باشد، مثل بسیاری از طوایف ترك خزر، افشار، قاجار، تاتار، آوار، آذر، بالکار، بولقار، سووار، آغاجر (مطابق قوائد هماهنگی اصوات در تركی، پسوندها تابع مصوت های ریشه و یا اسم قبل از خود می باشند، بنابرین در ریشه و یا اسمی با مصوتهای ضخیم بصورت «آر» و در ریشه و اسمی با مصوت های نازك بصورت «ار» می آیند‍( و غیره از دو جزء اسم [طایفه] و جزء «آر- ار» بصورت پسوند و یا جزء دوم اسم مرکب بمعنای «مردم، مرد، انسان و قهرمان» می باشد، كه ساختار نام قومی تركی از معنا و شكل ظاهری در دو نام سوبر و كنگر كاملاً مشهود می باشد. لذا "بكار رفتن «ار» در نام طوایف ترك امریست كه بصورت گسترده رایج می باشد".7

    در رابطه با ریشه و معنای "نام طایفه سوبار (سوبر) هم، همانطور که از شکل ظاهری و معنای آن مشخص می باشد، این نام در تركی قدیم هم به معنای «مردم روخانه» بكار رفته است. چونكه كلمه سو (آب) در تركی قدیم بصورت "سوب" بود كه به مرور زمان حرف «ب» از آخر كلمه حذف شده است. ضمناً در طول تاریخ بسیاری از طوایف ترك متناسب با محل زندگی خود نامیده شده اند. مثلاً طوایفی كه در كوهستان زندگی می كرد مردم كوهستان و طایفه ای هم كه در مناطق جنگلی زندگی می كرد آغاجری (مثل طایفه ترك آغاجری = مردم جنگل، قابل ذكر است كه «آغاج» در تركی به معنای درخت می باشد و «ار» بمعنای مرد و یا مردم) نامیده شدند. لذا سوبر (سوب+ار) نامیده شدن مردمی كه در بین النهرین زندگی می كردند طبیعی می باشد (مردمی که در کنار آب و یا رودخانه زندگی می کنند). به همین جهت ا. م. دیاكونف هم نام كشور سوبار را بعنوان صحرای آب تعریف می كند که بر قواعد ایجاد نام مکان و محل مطابقت ندارد."8 یعنی در واقع دیاکونف به جهت ندانستن معنای بخش دوم کلمه ی مرکب سوبار (سوب + ار) یعنی «ار» ترکی، اشتباهاً سوبار را بجای مردم كنار آب و یا مردم رودخانه، صحرای آب نامیده است.

    لذا هم از لحاظ ساختار زبانشناسی و هم از لحاظ معنی کلمات و بسیاری دلایل دیگر که در ادامه این مقاله اشاره خواهد شد، مطمئناً بسیاری حقایق تاریخی که بصورت هدفدار و از روی غرض تحرف شده آشکار و معلوم خواهد شد که هر دو کلمه ی سومر (سوبر) و کنگر دارای منشاء ترکی بوده و خلیج فارس و یا عرب هزاران سال قبل خلیج کنگر بوده است.

    علاوه بر قرابت زبانی بین سومرها و ترکها که بطور خلاصه اشاره خواهد شد، عینیت نام بسیاری طوایف ترک و طوایف تشکیل دهنده سومر نشان از منشاء ترکی سومرها دارد. همانطور که گفته شد سومرها خود را کنگر می نامیدند. کنگر هم یک نام ترکی می باشد که علاوه بر اینکه تاریخاً بصورت طایفه و دولت موجود بوده، امروزه هم اخلاف این طایفه ی ترک در آذربایجان زندگی می کنند.

    ضمناً در رابطه با كنگرها در متون قدیم تركی هم مطالب زیادی وجود دارد. «در فرهنگ لغات قدیم تركی شواهدی مبنی بر "كنگرس" بودن كنگرها موجود هست. تركشناسان مشهور روسی ل. م. قومیلیف و م. ی. آرتامانف در بین طوایف ترك در خیلی قدیمتر از دوره ی گؤی تركها بر نام كنگرها اشاره می كنند. اما در این مسئله چیزی كه جالب است، این است كه علاوه بر نام طایفه، دولتی هم به این نام ‍(دولت ترك كنگ یو در تركستان) موجود بوده است. در بین دریاچه های بالخاش جنوبی و آرال، كنگ یوی و یا دولت كنگ واقع بود. مردم آن دولت در تركی "كنگ ار(كنگر)" و یا "مردم كنگ یوی" نامیده می شد. آنها را یونانی ها در قرن هشتم "پادزیناك" و یا "پچنك" (طایفه ی مشهور ترك) می نامیدند كه از منابع روسی هم معلوم می باشد.»9
    برخی از محققان، کنگرها را جزو ساکاها (اتحادیه ی طوایف بزرگ ترک) می دانند... برخی ها هم كنگرها را از نژاد هون ها (ترکان هون) می دانند.."10
    ضمناً "در سنگ نوشته های قدیم ترکی به الفبای اورخونی بر نام مکان «کنگ» اشاره می شود. در آسیای میانه در سواحل سیردریا قلعه کنگ و ایالت کنگا از اوایل میلاد معلوم می باشد. طایفه ی قدیمی ترک کنگر هم از نام مکان کنگ ایجاد شده است."11

    علاوه بر بین النهرین و آسیای میانه، طوایف کنگر در قفقاز و آذربایجان هم زندگی کرده و در حال حاضر هم زندگی می کنند. "در آثار استرابون و پلینی بزرگ که در سده ی اول قبل از میلاد و سده ی اول بعد از میلاد زندگی کرده اند در رابطه با کنگرها و سابیرها (سابر و یا سوبر) که قبل از میلاد در قفقاز جنوبی و آذربایجان زندگی کرده اند می توان اطلاعاتی کسب کرد. اینکه کنگرها از چه زمانی در آذربایجان اسکان یافته اند، معلوم نیست. اما در توضیح و تفسیر کلمات مشترک ترکی و سومری گفته می شود که این نام را سومرها بر کنگرها نهاده اند. ضمناً ما در کتاب دده قورقود هم بر نام کنگرها بشکل کنگلی (کنگلی = کنگ + لی كه "لی" تركی به معنای "ی" نسبت در عربی می باشد) برمی خوریم."12
    پتولمی هم در آذربایجان در مورد نام مکان کنگرا نوشته بود. کنگر که نام طایفه در ترکها می باشد هم در دوره ی میلاد و هم در قرون وسطی معلوم بود.13
    حدود 120 خانوار از کنگرها در مناطق مختلف قفقاز جنوبی اسکان یافتند. قسمت بزرگی از آنها در نخجوان و سرزمین فعلی ارمنستان اسکان یافتند.

    کنگرها آنقدر قدرتمند بودند که شاهان ساسانی را به لرزه می انداختند. مورخان سده ی ششم میلادی در رابطه با جنگ بین ساسانی ها و کنگرها می نوشتند. گرچه در خصوص تاریخ اسکان کنگرها در این اراضی دقیقاً چیزی نتوان گفت، اما یک چیز دقیقاً مشخص هست که از سده ی پنجم در رابطه با نام آنها در این اراضی نام مکان موجود بوده است... در رابطه با نام طایفه ی کنگر در آذربایجان و ارمنستان یک سری نام مکان موجود می باشد. در حال حاضر در منطقه ی قوکاسیان ارمنستان کوهی بنام کنگر وجود دارد که هنوز هم به این نام خوانده می شود14 [لازم بذکر است که اراضی جمهوری ارمنستان فعلی قسمتهای غربی سرزمین تاریخی آذربایجان می باشد که در اوایل دهه بیستم خان نشینی ایروان و برخی مناطق دیگر جهت تشکیل جمهوری ارمنستان به ارمنی ها داده شد و آذربایجانی ها در طی ده ها سال بتدریج از این مناطق رانده شدند].

    ضمناً در آذربایجان علاوه بر وجود نام خانوادگی کنگرلی (کنگری) "یک سری نام مکان مرتبط با نام کنگرها موجود می باشد که از آنها می توان به کنگرلی («لی» به معنای «ی» نسبت در تركی می باشد و کلمه «کنگرلی» تركی به معنای «کنگری» می باشد)، کنگرلر در نخجوان (لر علامت جمع در ترکی می باشد)، کنگرلر در نزدیکی شهرستان قم واقع در آذربایجان جنوبی و دره کنگرلی در منطقه عزیزبکف ارمنستان اشاره کرد."15

    سوبارها هم مثل كنگرها از جمله طوایف تركی بودند كه در مناطق مختلف ترك می توان ردپای آنها را مشاهده كرد. اما قدیمیترین رد پای سوبرها را در بین النهرین می توان جست. همانطور كه اشاره گردید قبل از آمدن طوایف سامی از شبه جزیره عربستان، سوبارها در قسمت شمالی بین النهرین زندگی می كردند كه با آمدن و جمع گردیدن طوایف سامی در اكد و دیگر مناطق بین النهرین قدرت یافتند و تدریجاً سوبارها را به طرف شمال راندند. "چنانكه از طرف جنوب طوایف سامی آشوری و از شمال طوایف هوری بر آنها فشار وارد نمودند و سوبارها مجبور شدند به سه شاخه تقسیم گردند. شاخه ی غربی، مركزی و شرقی. شاخه غربی بطرف غرب حركت نموده و در داخل دیگر طوایف آسیمیله گردید. شاخه شرقی بطرف شرق به حوضه دریاچه ارومیه حركت كردند و سپس برخی از آنها بطرف تركستان و سیبری كوچ نمودند. شاخه ی شرقی سوبارها زبان خود را حفظ كردند، چونکه آنها در کنار همنژادان خود بودند. سوبارهایی که در همانجا ماندند در بین قسمت های شمالی دجله و فرات در غرب دریاچه ی وان، بین دیاربکر و بیتلیس در مناطق جداگانه زندگی کردند.

    محل زندگی سوبارهای شاخه مرکزی هم به یکی از ایالات دولت میتانی که توسط هوری ها تشکیل یافته بود تبدیل گردید. دولت در سده ی هشتم میلادی فرو پاشید و در همان ایالت برخی دولتهای شهری آرمه، اورمو، کولمری، تورخو و غیره توسط سوبارها تشکیل شد."16

    طوایف ترکی که با هم متحد شده و اتحادیه ی طوایف سوبار را تشکیل داده بودند، اکثراً امروزه و در قرون وسطی هم به عنوان طوایف مشهور ترک مطرح بوده اند. یکی از طوایف تشکیل دهنده ی آن قشقائی ها بودند که در هزاره های قبل از میلاد هم به این نام خوانده می شدند. قشقائی ها در هزاره ی دوم قبل از میلاد در آسیای صغیر17 زندگی می کردند. براساس منابع میخی "تیقلات پالاسار اول پادشاه آشور در اواخر سده ی یازدهم قبل از میلاد با قشقائی ها در قسمتهای شمالی فرات برخورد می کند. سپس در قسمت های شمالی رودخانه های قیزیل ایرماق و کلکیت دولت کوچک قشقائی تا سده ی هشتم قبل از میلاد دوام آورد."18 مسئله ی مهمی كه در این میان جلب توجه می كند این است كه، ترکان قشقائی، که زمانی ساکن بین النهرین بودند و با فشار طوایف سامی در ترکیب سوبرها به قسمتهای شمالی و آذربایجان حرکت نمودند، بعدها تدریجاً بطرف جنوب حرکت کرده و در حال حاضر هم تا شهر بوشهر و همچنین تا گله دار و خنج 19 در استان فارس به کناره های خلیج کنگر قدیمی خود کوچ کرده و در این مناطق زندگی می کنند.

    یکی دیگر از طوایف مشهور ترک هم کومانها می باشند که در قرون وسطی هم زیاد مطرح بوده و از آسیای میانه و ترکستان بطرف غرب مهاجرت نمودند. اما طوایف ترک کومان از قدمت و تاریخی خیلی قدیمتر از آن برخوردار می باشد. چنانکه اشاره گردید "در هزاره های سوم و دوم قبل از میلاد در نتیجه ی فشار طوایف سامی و هوری اتحادیه ی طوایف سوبار فرو پاشید و برخی از طوایف تشکیل دهنده ی آن به قسمت های شمالی بین النهرین و غرب فرات حرکت نمودند. یکی از همین طوایف، کومانها بودند."

    بدینصورت بیگلربیگی سوبار با کمک متمادی طوایف ترک تشکیل دهنده ی اتحادیه ی طوایف سوبار چون کوموق، کومان، قاشقای، آریمن، سوغان، سالور، اوروم و غیره بیش از دو قرن بین دو دولت میلیتاریست آشوری و اورارتو استقلال خود را حفظ کرد و نهایتاً در سال 673 از صحنه ی تاریخ محو گردید. سوبارها به آذربایجان و از آنجا به طرف شرق حرکت نموده و اخلاف آنها با حفظ زبان خود با نامهای سوبار، سووار، سیبر و سوبیر در مناطق مختلف تا حال موجود می باشند.21

    ضمناً نام اولین و مهمترین اسطوره ی سومری هم در این خصوص جالب و قابل توجه می باشد. تمامی محققان اسطوره ی بیلگامیس، نام قهرمان وشخصیت اصلی آن یعنی بیلگامیس و یا گیلگمیش را بعنوان انسانی عالم، داننده و دنیا دیده ترجمه می کنند. هر دو كلمه دارای ریشه ی ترکی می باشد. البته اصل داستان بنام اصلی قهرمان آن در دوره ی کنگرها، بیلگه میش بوده که بعداً در دوره اکدها، این قوم سامی نام داستان را بصورت گیلگمیش نوشته اند که شاید بعلت نوشته شدن آن بر لوحه های گلی (گل در ترکی گیل می باشد- گیلگمیش) بدینصورت در اكدها تلفظ شده است.

    س. ش. چاقدورف می نویسد که ریشه ی کلمه بیلگامیس را بیلگا تشکیل می دهد که در زبان سومری به معنای پدر بزرگ، ریش سفید و قهرمان می باشد و "میس" پسوندی می باشد که نشان دهنده ی ارتباط قهرمان داستان به همان مردم می باشد.22 البته همانطور که مورخان خارجی هم اذعان می دارند ریشه کلمه همان بیلگا (بیلگه) می باشد که در ترکی از ریشه بیل = بدان ]بیلگه = دانشمند[ به معنای عالم و داننده می باشد و در نام خاقان دانشمند گؤی ترک ها یعنی بیلگه خاقان هم می توان آنرا مشاهده کرد.

    ضمناً شباهت ساختاری بیلگامیس- بیلگه میس- بیلگامیش و یا گیلگمیش قهرمان داستان سومری (کنگری) با نام های قهرمانان دیگر ترک چون آلپانیش (آلپامیش) در ترکان ازبک، ایلالمیش – ایلالمیس (پسوند "میش" در برخی از شاخه های ترکی چون قزاقی بصورت "میس" می باشد)، ترسوزامیش در کتاب دده قورقود و غیره تصادفی نیست.23 چونکه ساختار نام بیلگه میش ترکیست و نام های زیادی با این ساختار در ترکی بوده و هنوز هم بکار می رود که از جمله می توان به نام توختامیش، خان اردوی زرین اشاره کرد.

    اما در رابطه با تمدن سومر می توان گفت چیزی که باعث سردرگمی چندین صد ساله در زمینه ی منشاء و منسوبیت تمدن سومری گردید، ناشی از اقدامات مغرضانه ی محققان اولیه ی تمدن سومری بود که حتی با جعلیات هدفدار موجبات سردرگمی جهانیان را فراهم آوردند. در دوره ای که توسط انگلیس و با کمک یهودیان و ممالک غرب در راستای اهداف استعماری انگلیس نظریه مجعول آریائیسم در حال شکل دهی بود، نتایج همه ی تحقیقات در زمینه ی اکتشافات باستانشناسی و زبانشناسی در این راستا حتی با جعل بسیاری حقایق به نفع زبان های هند و اروپایی و به ضرر ترکی سوق داده می شد. در عین حال هیچ محقق ترکی هم در بین محققان تمدن و زبان سومری حضور نداشته و زبان ترکی هم در تحقیقات و پژوهشهای مذکور از روی غرض دور نگه داشته می شد. در نتیجه در زمینه ی منشاء زبان سومر تحقیقات بی نتیجه ماند. حتی در خواندن کلمات هم بعلت عدم آشنایی محققان به زبان ترکی و دور نگه داشته شدن زبان ترکی از تحقیقات، اشتباهات زیادی روی داد. "چنان که از سخنان پروفسور مار سالها گذشته اما وضعیت به هیچ وجه تغییر نیافت. اگر بحد کافی در اینگونه مسائل به ترکی توجه می شد بسیاری از افسانه های پوچ زبانشناسی و تاریخ جای خود را به حقایق می داد."24 اما بعدها با مقایسه ی زبان سومری با زبان ترکی فعلی با وجود فاصله زمانی حدود 6 هزار سال کلید بسیاری معماها در این مورد گشوده می شود.

    علاوه بر نام خود سومرها (کنگر و سوبر) و طوایف تشکیل دهنده آنها که با طوایف ترک امروزی یکسان می باشد، زبان آنها هم با زبان ترکی مطابقت دارد. چنانکه دانشمند آلمانی "ف. هومل 350 کلمه ی متقابل زبان های سومری و ترکی را از لحاظ معنا و ساختار آوایی مقایسه کرده و ثابت کرد که این دو زبان علیرغم فاصله ی زمانی زیاد از یک ریشه بوده و با یکدیگر مرتبط می باشند." 25

    د. ردر دانشمند روسی هم می نویسد در مورد زبان سومری می توان گفت که این زبان جزو زبانهای التصاقی و یا پیوندی می باشد و بجهت ساختاری می توان آن را با زبان ترکی مقایسه کرد.26
    اولجاس سلیمان محقق قزاقستانی با مطالعه ی نتایج تحقیقات محققان خارجی و همچنین با تحقیقات و مقایساتی كه بین كلمات متقابل تركی و سومری انجام داد به این نتیجه رسید که از جدول مقایسه ی لغات متقابل دو زبان مشخص می گردد كه لكسیكولوژی و لغات تركی و سومری می تواند مورد مقایسه قرار گیرد. همچنین شباهت ساختار و معنای كلمات هر دو زبان تشكیل یك سیستم را می دهد و به همین جهت نمی توان این عینیت و تشابه را تصادفی به حساب آورد.27

    حال دانشمندان و سومرشناسان خارجی و ترک زیادی با مقایسه ی زبان سومری و ترکی از جهات مختلف به این نتیجه رسیده اند که سومرها و طوایف تشکیل دهنده ی اتحادیه ی طوایف سوبر ترک بودند. ضمناً چیزی که در این مبحث جلب توجه می کند، تطابق طوایف ترک بین النهرین با طوایف ترک آذربایجان، آسیای میانه و سیبری می باشد. این هم با بسیاری دلایل دیگر نشانگر تقسیم و مهاجرت مكرر طوایف ترک از غرب به شرق و برعکس می باشد. حتی با تحقیقات وسیع نظریه ی مربوط به منشاء اورال- آلتایی زبان ترکی زیر سؤال رفته و دانشمندان با مشاهده ی قدمت زبان ترکی در بین النهرین، آذربایجان و آناطولی شرقی تغییر عقیده داده اند. چونکه "قرن ها و بلکه هزاران سال قبل از مته خاقان امپراتور هون (اولین امپراتور ترک در آسیای میانه) در طرف غرب و خاورمیانه اتحادیه ی طوایف ترک موجود بوده است"28 لذا بسیاری از دانشمندان، بین النهرین، مناطق شرقی آن و امتداد رشته کوه های زاگرس و آذربایجان را زادگاه ترک ها معرفی می کنند. چونکه قدمت طوایف ترک این منطقه با وجود طوایف سوبار، تروکی، کاسی، قوتی، لولوبی، قشقایی، کومان و غیره به چندین هزار سال قبل از میلاد می رسد. ضمناً بین النهرین، شمال آن، مناطق شرقی آن و سلسله كوه های زاگرس و آذربایجان امروزه هم علیرغم توطئه ها و اقدامات وحشیانه ی دیگر برای آسیمیله كردن ترك ها در منطقه، محل زندگی ترك ها می باشد. چنانكه در بین النهرین تركها در استانهای كركوك، موصل، قسمتی از سلیمانیه و مناطق ترك از شمال تا بغداد، در ایران هم در آذربایجان تا مناطق دور دست اراضی تاریخی آذربایجان چون همدان و اراك و حتی از همدان تا كناره های خلیج فارس هم در امتداد رشته كوه زاگرس در بعضی نقاط بصورت اكثریت و در بعضی نقاط همراه با فارس ها، لرها، عرب ها و غیره زندگی می كنند. از همان طوایف می توان بر قشقائی ها در محدوده استانهای اصفهان، فارس، بوشهر، كهكلویه و بویر احمد، چهارمحال بختیاری و همچنین تركان ابیورد، تركان فریدون، سنقر، شهر كرد و غیره اشاره كرد.
    مورد مذكور در خصوص انطباق محل زیست طوایف ترك منشاء قدیمی چون سومر (كنگر)، سوبار(قشقائی، كومان و ...)، تروكی، قوتی، لوللوبی، كاسی و غیره با محل زیست تركان امروزی در منطقه را علاوه بر تحقیقات زبانشناسی انجام گرفته در رابطه با زبان بانیان تمدن های منطقه و نام همان طوایف، حفریات باستانشناسی هم تأیید می نماید. چنانكه پروفسور محمد تقی زهتابی در بحث خود در خصوص منشاء سومرها با استناد به آثار باستانشناسی كشف شده در بین النهرین، كناره های خلیج فارس تا كرانه های خزر در امتداد كوه های زاگرس و آسیای میانه نظریه ی معروف خود مبنی بر اتمسفر واحد و یكپارچه ی هنر و فرهنگ در منطقه ی مذكور را ارائه می دهد. 29

    لذا چنانكه تحقیقات ریشه ای و بیطرفانه در این رابطه انجام پذیرد، اثبات می گردد كه، برخورد به نام طوایف ترك در محدوده ی بزرگی از آسیا- از نزدیكی های ژاپن تا قلب اروپا و همچنین تا بین النهرین و سواحل خلیج فارس امری كاملاً طبیعی و عادی می باشد. چونكه از 7-6 هزار سال پیش این طوایف مكرراً در همان منطقه ی بزرگ در تردد بوده اند و چنانكه این امر در سال های بعد از میلاد و حتی در صدر اسلام و مدتی بعد از آن هم ادامه داشته است. به همین جهت یكسری مورخان مغرض تنها با استناد به آخرین تردد و كوچ طوایف اوغوز از شرق به غرب، بدون توجه به تاریخ قدیم منطقه ادعا می نمایند كه ترك ها حدود هزار سال است كه به آذربایجان و برخی نقاط ایران مهاجرت كرده اند. لذا برخورد به نام های طوایف ترك در نقاط مختلف آسیا از این مسئله ناشی می گردد. چنانكه "به عقیده ی س. ی. مالوف زبان طوایف كوچرو از رودخانه دون تا مرزهای چین با شامل شدن اسكیت ها و سارماتها تركی بود." 30

    بدینصورت با منابع معتبر تاریخی به اثبات رسانده می شود که كنگر ]بر گرفته شده از نام اصلی سومرها[ نام قدیمی و اولیه ی خلیج فارس بوده و ساكنان قدیمی سواحل آن هم دارای منشاء تركی بوده است که امروزه هم با وجود تغییرات جمعیتی ایجاد شده در نتیجه ی مهاجرت های بعدی و حتی اقدامات شوونیستی، باز هم ترکان از انتهای مرزهای تاریخی اراضی آذربایجان در همدان و اراك تا خلیج کنگر که حال آنرا برخی خلیج فارس و برخی خلیج عرب می نامد، همراه با فارس ها، لرها، عرب ها و غیره زندگی می نمایند و در واقع صاحبان و ساكنان اصلی و قدیمی منطقه می باشند.

    منابع:



    Yusif Yusifov, “Qədim Şərq tarixi”, II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 53
    “Gılgamış destanı”, Çevirən: Muzaffer Ramazanoğlu, səh. 43
    پروفسور محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 40
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
    Oljas Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 212
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, səh. 19
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 154
    Altay Məmmədov, “Kəngərlər - ən qədim türk dövlətləri silsiləsindən”, Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 7
    Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 41
    Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1992, s. 57
    Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 41
    Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 43
    Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 41
    Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 42
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 154
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 159
    دكتر منوچهر، كیانی، سیه چادرها- تحقیقی از زندگی ایل قشقایی چاپ اول، شیراز، ص. 600-6001 نقشه های ضمیمه
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 147
    Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 160
    Чагдуров, С. Ш. Происхождение Гиссериады, изд. «Наука», Новосибирск, 1980, стр. 171
    Elməddin Əlibəyzadə, Qədim dünyanın ulu kitabı, Gənclik nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 28
    Oljas Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 185
    پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 132
    Д.Г.Редер. Мифы и легенды древнего двуречя. – Изд. Наука, Москва, 1965, стр. 150
    Oljas Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 204
    Altay Məmmədov, “Kəngərlər - ən qədim türk dövlətləri silsiləsindən”, Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 28
    پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 40
    Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı, Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 41

    vrijdag 31 oktober 2008

    تركان و زبان فارسی

    حامد شفایی نورمند

    تــرکــان و زبــان فـارسـی

    درشمارهً پنجم سال جاری نشریهً نی, مطلب جالبی را بقلم محترم برمک خراسانی با عنوان زبان و مسئله ملی در افغانستان خواندم. آقای خراسانی مقاله اش را بسیار خوب و محققانه نوشته است, اما یک موضوع عمداً ویا سهواً نادرست آماده است, وآن تاجیک خواندن سلاطین غوری است. آقای برمک نوشته اند: (زبان و ادب فارسی در دوره حکمرانی شـاهان غـوري که تاجيک تبار و دری زبان بودند، در هـند رونق بيشـتر يافـت). تا آنجا که این حقیر تاریخ افغانستان و منطقه را مطالعه کرده ام، سلسله غوریان ترک بوده اند نه تاجیک. غوریان نیز مانند غزنویان زبان فارسی را در قلمرو وسیع خویش رونق دادند و به مرور زمان طی قرون متمادی باعث شد که زبان مادری خویش را از دست داده و فارسی جای گزین آن گردد. غوریان و هزاره ها یکی بوده اند. مورخ شهیر کشورما, مرحوم محمد صدیق فرهنگ در کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر صفحه 29 در مورد سلسله غوریان می نویسند: ( درسده دوازدهم دولت غزنوی بدست امرای غوری که از هزاره جات کنونی برخاسته بودند منقرض گردید اما اینان هم بزودی مانند اسلاف شان راه فتوحات آسان را درهند درپیش گرفتند و درنتیجه خراسان بدست دولت دیگری از نژاد ترک با عنوان خوارزمشاهیان افتاد). آقای فرهنگ در اینجا دو موضوع را روشن می سازد. اول اینکه امرای غوری از هزاره جات بوده اند و دوم اینکه غوریان ترک بودند. بنا به تحقیقات کافی که صورت گرفته است هزاره ها نیز ترکی و مغولی تبار اند. نقش ترکان در توسعه دین مقدس اسلام و در پیدایش و گسترش زبان فارسی بسیار مهم بوده است. در دوره خراسان اغلب پادشاهان سرزمین وسیع ماوراءالنهر, افغانستان , ایران , بخشی وسیع از هند, ترک بودند. سلسله غزنویان, غوریان, خوارزمشاهیان, سلجوقیان, تیموریان, بابریان, ایلخانان , نادر قلی افشار, قاجاریان, صفویان, عثمانیان همه ترک و مغول بودند که گهگاهی دامنهً حکومت شان از هندوستان تا مصر کشانده می شد. نقش آنان در دفاع از اسلام در برابر نیروهای مسیحی در جنگهای صلیبی تعیین کننده بوده است. مردم هند اغلب بدست همین ترکان مسلمان شدند, که ملت پاکستان و بنگلادش تاریخ خودشان را به امرای غوری ربط می دهند. همچنین امپراتوری روم شرقی بدست همین ترکان مسلمان سقوط کرد. جالب اینجاست که آنان با اینکه زبان ترکی, زبان مادری شان بوده است, اما در قلمرو خود زبان فارسی را رسمیت دادند. دربارغزنویان و غوریان و بابریان پر از شعرا و نویسندگان فارسی زبان بود. شاید همین امر باعث شده باشد که امروزه ایماقها و هزاره ها فارسی, زبان مادری شان شده است. یک مطلب معتبردیگری را چندی قبل در سایت انترنت خواندم که ثابت می سازد غوریان هزاره بوده و ایماقها و هزاره ها از یک قوم می باشند. در تاریخ اول ماه جون 2004 مطلب جالبی را در سایت فارسی بی بی سی با عنوان بازیگر هالیوود "شاهزاده افغان" است، خواندم که خبر داده بود هنرپیشه امریکایی آقای اسکات راینر از نوادگان جوسیا هارلن است. او بتازگی خبر شده است که جوسیا هارلن جد وی, اولین امریکایی بوده که به افغانستان سفر کرده و لقب شاهزاده غوری را بدست آورده است. او زمانی از این موضوع با خبر شد که آقای بن مکنینتایر کتابی را در باره اجدادی آقای راینر نوشته است. بنقل از سایت بی بی سی دقیقا چنین آماده است : ( جد هنر پیشه هالیوود آقای اسکات راینر بنام جوسیا هارلن با هزاره های افغانستان در شاهزاده نشین غور بخصوص رفیع بیگ شاهزاده وقت غور قرار دادی را به امضا رسانید که به موجب آن هارلن به رفیع بیگ کمک می کند تا در جنگ بر رقیب همسایه اش پیروز شود و در عوض او و اولادش لقب همیشگی شاهزاده غور را کسب می کنند. جوسیا هارلن در قرن 19 وارد افغانستان شد و در امور نظامی مهارت داشت و امیر دوست محمد خان او را به عنوان فرمانده ارتش افغانستان استخدام نمود و در سال 1939 دوست محمد خان از هارلن می خواهد تا به جنگ شاهزاده ای در آن سوی کوههای هندوکش برود و در این ماجرا است که هارلن با هزاره ها و بخصوص رفیع بیگ شاهزاده وقت غور این قرار داد را امضا می کند. سایت فارسی بی بی سی اول ماه جون 2004 ). متاسفانه در افغانستان بنا بر تعصب افراطی نژادی, در چند قرن اخیر کوشش شده است که هویتهای ملی اقلیتهای قومی محو شود. چنانکه دیده شد طالبان چگونه بتهای بامیان را که یکی از 7 بنای بزرگ تاریخی جهان محسوب می شدند و افتخار کل ملت متمدن افغانستان بود, نا بود ساختند. این بت ها را مسلمانان صدر اسلام که بسیار جدیتر از مسلمانان امروزی در امور اسلامی بودند, تخریب نکردند و 1800 سال استوار باقی ماندند؛ اما درعصری نابود شدند که اوج شکوفایی و مدنیت است . سلطان محمود غزنوی که با یورشهای مکررش به غور, مردم آن جا را مسلمان کرد , آثار تاریخی آنجا را تخریب نکرد. مردم غور پیش از حملات سلطان محمود اغلب مسلمان نبودند و با حملات و کشتارهای بی رحمانهً سلطان محمود، مردم آن مسلمان شدند و شاید همین مسئله باعث شد که غوریان از غزنویان انتقام بگیرند. سلسله غزنویان توسط غوریان منقرض گردد و شهر زیبا و فرهنگی غزنی با تمام آثارش نابود شود. در هر صورت تعصبات افراطی قومی در افغانستان باعث شده است که حقایق تاریخی صادقانه درج تاریخ نشود. ما برای جستجوی واقعیتها مجبوریم تاریخ کشورهای همسایه و منطقه را مطالعه کنیم و حقایق را بیابیم. در تاریخ هندوستان و پاکستان بسیار روشن آمده است که غوریان ترک بوده اند. در جای دیگر خواندم که غوریان ترک و مغول بودند. نمی دانم آقای برمک که مقاله اش بسیار جامع و علمی نوشته شده است، چرا غوریان ترک را تاجیک تبار نوشته اند؟ من در اینجا منابع بسیار معتبری دیگری را که در تاریخ هندوستان در انترنت به زبان انگلیسی می باشند آورده ام تا خوانندگان عزیز برای مطالعه بیشتر به آنجا مراجعه نمایند. http://www.geocities.com/somasushma/ghori.html در حدود 1140 غوریان که ترک و مغول بودند http://www.geocities.com/narenp/history/history/fighters.htm اشغال هند توسط ترکان The Turkish Invasion (1000 AD � 1206 AD) http://www.geocities.com/ajayvasani/historyofmedievalindia-turks.htm Muhammad of Ghur, Ghuri (a Turk) attaked to India http://www.hinduschools.org/History/1000-1857CE.php خیلی از نویسندگان افغانی و خارجی متاسفانه بدون تعمق و تحقیق به تقلید از دیگری چیزهای را بدون پایه و اساس می نویسند و بطور نا صحیح اشاعه می بایند. یکی از این موضوعات وجود زبانهای مختلف در افغانستان است. اغلب نویسندگان داخلی و خارجی نوشته اند که در افغانستان بیش از 30 زبان وجود دارد. این درست نیست. در افغانستان کمتر از 10 زبان وجود دارند و این زبانها دارای لهجه های مختلف اند. نباید لهجه ها را با زبان اشتباه گرفت. مثلا در زبان دری، لهجهً هراتی, هزاره گی, کابلی, شمالی, قندهاری و غیره وجود دارد, ولی تمام اینها زبان دری هستند. مطلب دیگر اینکه بعضی از مترجمین به مقامهای رسمی فنلند به خاطر منافع شخصی خود گفته اند که زبان دری و زبان فارسی دو زبان جدا و مستقل اند. در حالیکه اینطور نیست. کسانی که تاریخ ادبیات فارسی را خوانده باشند می دانند که دری زبان فارسی نوین است که در زمان طاهریان و صفاریان مقدمات آن آماده شد و در زمان سامانیان رسمیت یافت. تمام شعرای بزرگ فارسی مانند رودکی, فردوسی, مولانا, سعدی, حافظ, علامه اقبال, بیدل, ناصر خسرو, ابن سینا, سنایی, عمر خیام, بابا طاهر و غیره به زبان دری شعر سروده اند. در حالیکه زبان یک بخش مهمی از فرهنگ است و اهمیت آن به اندازه ای است که زبان را جدا از فرهنگ می نویسند و بسیار دیده شده است که نویسندگان نوشته اند "زبان و فرهنگ" . فرهنگ در حقیقت وسیله ای است برای روابط و دوستی و نزدیک شدن ملتها بایک دیگر و عبارت است ازتولیدات و ارزشها و هنجارهای مردم یک جامعه؛ در کشورهای ایران, افغانستان و تاجیکستان یک زبان به سه نام جداگانه فارسی, دری و تاجیکی نام گرفته است و انگیزه اصلی آن برخورد سیاسی این سه کشور با قضیه زبان فارسی بوده است. در حالیکه هر سه آن یک زبان است و می تواند گویندگان آنرا باهم نزدیک بسازد, متآسفانه مسئله زبان در این سه کشور, از قالب فرهنگ خارج شده و بو و رنگ سیاسی را بخود گرفته است. این شیوه نتنها که مردم این منطقه را باهم نزدیک نمی کند بلکه بر فاصله آنها هر روز می افزاید.نقل از سایت کانون توسعه وتعاون افغانستان

    غوری ها و ايماق ها

    نصرالدين ايماق- مسکو
    غــــــوری هـــا و ایمـــــاق هـــا
    دوسال پیش نظربه پیشنهاد دوستان فرهنگی از جمله خودم ، کتاب تحقیقی را بنام ((تاریخچۀ نژادها و اقوام در افغانستان))، پروفیسور عنایت الله شهرانی، برشتۀ تحریردرآورد. و تا جاييكه من با اين كتاب آشنا شدم و مطالعه كردم ، کتاب مذکور از روی بیش از هشتاد و پنج مآخذ معتبر تهیه شده بود.
    نسب شناسی وتحقیق درنژاد نه تنهادرجملۀ علوم اجتماعی بشمارمی آیند، بلکه اکنون در قطارعلوم مثبته قبول شده اند. چونکه تحقیقات آبدات و آثار تاریخی و عتیقه(علم آرکیالوژی) به لابراتوارها حل وتثبیت میگردند، همچنانکه جمجمه ها و اناتومی(فزیکل انتراپالوژی) به تست های دی- ان- ای. گذاشه میشوند.
    چندی قبل مقاله ای بنام ((ازنام غوریها”ایماق ها” تجارت سیاسی نکنید)) ازطرف شخصی باسم عید محمدعزیزپور در سایت آریایی نوشته بود که اینک در زمینه با احترام به نظريات ايشان و مراعات برادری چند جمله بعرض میرسد.
    پیش ازهمه عرض من اینست که اینجانب نصرالدین ايماق، از اهل منطقه دره زنگ ولسوالی گرزيوان كه فعلآ درمسكو زندگی ميكنم، از بابه واجداد خود را نسل تورکان ایماق ميدانيم، ولی شما در حاليكه خود را يك نويسنده ميدانيد چطوردر مقاله خود، ناشناخته در بارۀ همه ايماق ها تمايلات شخصی خود را تاپه زده ايد و قضاوت نادرست نموده ايد، مغرضانه حكم ميكنيد كه ایماق ها تورك نيستند و اسد الله آسیابان هم كه در مقاله ظاهر كوشا ذكر شده است ايماق نيست، درحاليكه خود را دوست او نيز قلمداد كرديد. من درباره دوستی شما سوالی ندارم ولی ما با ايشان قرابت نزديك قومی و خونی داريم. پس اگر من ايماق هستم طبعآ آن هم از اهل ايماق ميباشد واگر براستی شما دوست هستيد، دوستی شما نباید باعث آن گردد كه ناشیانه هويت آنرا نفی نمائيد. شما میتوانید در مورد هويت خود هرچه ميل شما باشد همان را بكنيد ولی فتوا های غيرمسئولانه در مورد هويت ديگران صادر كردن كار نادرست است . آیا راه مبارزه همینطورست که شما انتخاب کرده اید؟ من مضامين شما را هم تعقيب ميكنم و بلد هستم، ترجمه كردن كتابها و به نام خود قلمداد كردن گفتار ديگران نميتواند انسان را در صف معتبر نويسندگان واقعی قرار بدهد و بعدآ هم بنام نويسنده گپ های كلانتر از خود را به هرطرف حواله نمايد. پروفيسور داكتر عنايت الله شهرانی شايد به اندازه دوبرابر عمر من و شما تحقيقات علمی كرده باشد وخدمات شايانی را در عرصه های مختلف انجام داده باشد. به نظر من شايسته نيست كه انسان در زير سايه های كلان، خود را به همان اندازه كلان احساس كند و به خاطر خوش ساختن ديگران به هرطرف حمله ور شود.
    علاءالدین جهانسوز، عروس البلاد غزنی(به عوض جهان استعمال میشد) را چنان سوزانید و تخریب کرد که درتاریخ وطن مان از بدترین کارهای انسانی و اسلامی بشمار می آید، و سوال اینجاست وقتیکه او را کسی درقسمت نژادها به تورک نسبت میدهد چه افتخاری را از آن در نظر خواهد داشت؟ ولی جان مطلب درينجاست كه واقعيت را برای تمايلات شخصی نميتوان تغيير داد
    جناب گرامی عزیزپور، جملات ذیل را درمقالۀ خویش آورده اند:
    یک: ((از آنجائیکه غوریها تاجیکهای کوهستانی محسوب میشوند))
    دو: ((در مورد تاجیک بودن تاجیک ها هیچ شک و تردیدی وجود ندارد)) (فکرمیشودکه کلمۀ تاجیک دوم بمفهوم ((غوری)) باشد)
    سه: ((و بر مبنای پیش داوری ها و گمانه زنی های ذهنی و گزنش که بعضن فاقد معیارهای علمی مردم شناسی است)).
    دربالا سه جملۀ نويسنده آقای عزیزپور را آوردم و موضوع قضاوت را به خواننده گان محترم میگذارم تا فکرکنند که بنا بر فرمودۀ خود، دلایل شان را تردید و رد مینمایند. زیرا جملات اول و دوم هردو از روی احساسات و بدون دلیل گفته شده است و درجملۀ سوم میگویند که هرکسی اگرمینویسد باید((معیاری و علمی)) باشد و خواننده بزودی پی می برد که جملات اول و دوم شان بدون دلایل علمی و معیاری و تحمیلی است.
    جناب عزیزپور میفرمایند: ((ولی خودشان کورخود و بینای مردم شده اند و نمی بینند که خود نیز به زدن طبل قومی از افغان ملت کمترنیستند)). محترم عزیزپور درینجا از احساسات عمیق و نفرت بزرگ برعلیه تورکها که برادران شان می باشند، نشان داده که کلمات ((کور)) و ((کمتراز افغان ملت)) را ستعمال نمودند.
    شاید جناب عزیزپور خوانده باشند که دربارۀ غوریها و ایماقها جمله گفته های آقای شهرانی از روی اسناد و شواهد آورده شده که امید است متوجه شده باشند. باهمه احترامیکه بملت محترم عادی پشتون ها داریم، باید اذعان گردد که ملیت های تاجیک - پشتون - تورک - بلوچ - نورستانی ودیگرها همه برادر و برابر اند ولی وقتیکه افغان ملت میگویند باید دانسته شود که گروه خاصی از قبیله پشتون های اند که تفوق طلبی و تبعیض را در عمل و خیال پیاده و می پرورانند. افغان ملتی با برتر دانستن افغانها بمعنی پشتون کارهای بخاطر تغییر نامها، اماکن، ازبین بردن آثار تاریخی، مسخ تاریخ، ضدیت با فرهنگ وضدیت با زبانها و ملیت ها بمردم افغانستان انجام دادند و خود هم مصدر هیچ خدمتی نشدند. اقلاَ اگرفرهنگ ستیزی کردند، فرهنگ دیگری را باید بمیان می آوردند، که نیآوردند. واما طوریکه شما نویسندۀ گرامی می نویسید ((کمترازافغان ملتی )) نیستند، لطفاَ یک دلیل باید می آوردید، درحالیکه دربارۀ غوریها مثلیکه شما از احساسات کارگرفته اید ، دانشمند عزیزمحترم شهرانی درنوشته های تحقیقی شان هیچگاهی ازاحساسات کارنگرفته وفقط بخاطرتحقق بخشیدن تاریخ، یکسلسله حقایق را از روی اسناد آورده اند، ولی یقین داشته باشید که به علاءالدین جهانسوز، اگرتورک هم باشد کسی افتخارنخواهد کرد، مگر افغان ملتی ها، محمدگل مومند را بابای ملت خود می شمارند.
    افغان ملتی ها نه تنها بملت بزرگ تورک افغانستان ظلم کردند، بلکه زبان آهنگین فارسی را که تورک ها بمدارج عالی رسانیدند نیزضعیف ساختند، و بملت عادی و مظلوم پشتون هم مصدرکدام خدمتی نشدند و تنها کار خارق العاده بزعم خودشان این بود که مردم عادی را برعلیۀ برادران پشتون شان در ستیز آوردند.
    وازتهمت طفلانه آقای عزیزپور بخاطری برايم رنجیده گی پیداشد که تورک ها در کدام تاریخ و بروی کدام سند برعلیه تاجیک ويا پشتون ستیز کردند ویاعلیه این برادران چه کارتخریبی نمودند، مثلیکه شما از روی یک مقالۀ تحقیقی جناب شهرانی چنان بر آشفته شده اید که همه را، برابر به کارهای افغان ملت کرده اید؟ شما كه خود را يك مرد دانا و چيزفهم جا ميزنيد، چطورشد که تمام خدمات بیدریغ تورک ها را بتاریخ افغانستان و ادبیات فارسی فراموش کرده و اینک فتوای نابجا صادر مینمائید؟
    جناب عزیزپور فرموده اند: (( اگر تورک ها غوری هارا ایماق نامیده اند)). خواهشمندم نوشتۀ استاد شهرانی را دوباره بدقت تمام مرور نمائید. خلاصۀ گفتار در مقالات محترم استاد شهرانی این بوده که غوری ها و ایماق ها در خون یکی ولی ایماق ها که اسم شان در تاریخ تورک پیش از غوری ها ذکرشده است، تاریخ و قدامت شان را علیحده شرح داده اند و بشما معلوم است که متوجه نشده اید.
    آقای عزیزپور میفرمایند: (( غوریان بزبان فارسی صحبت میکنند، زبان فارسی زبان مادری شان است، حتی ازشاهان مشهور غور بهترین و زیباترین اشعار به زبان فارسی بجا مانده است.)) من نميدانم كه اين سخن را فهميده گفته ايد ويا نفهميده !!! فارسی شعرگفتن و بفارسی صحبت نمودن دائم به نسب و گویندۀ اصلی دلالت نمیکند. بابرشاه اشعار فارسی دارد، سلطان محمود کبیر شاعرفارسی بود و بفارسی تکلم میکرد، بهرام شاه غزنوی، سلطان حسین بایقراء، امپراتور همایون، امپراتور جهانگیر، خلفا و شاهان عثمانی، سلاجقه، شیبانیان، منغیتی ها، هشترخانیان ودیگرشهریاران تورک بزبان شیوا و آهنگین فارسی شعرگفته و هزاران چند نظر به فارسی زبانان بفارسی وارتقاء آن خدمت کرده اند. همچنانکه بزرگان ادب و عرفان چون مولانای رومی، امیرخسرودهلوی بلخی، نظامی، خاقانی، صائب، بیدل و صدهای دیگر هزار مرتبه خوبتر و زیباتر از شاهان غوری شعر سرودند، و اینکه علاءالدین جهانسوز مردم بیگناه و مسلمان غزنی را ((اوباش)) میگوید و ازخون مردم آن عروس البلاد جهان جوی خون میراند، آنرا شما دلالت به روانی شعر فارسی و تاجیک بودن جهانسوز و بنی اعمام او میدانید؟ عجیب است. فرضاَ اگر او تورک هم باشد و چون شما به او افتخار می ورزید ما با دودست ادب وی را با نام و نشانش بشما می بخشیم.
    آقای عزیزپورمیفرمایند که به خاطر کلمۀ ((ایماق)) که تورکی است، نمیتواند ایماق ها تورک شوند، یکی از دلایل خوبی تورک بودن ایماق ها آوردن کلمۀ ((ایماق)) است و چرا دلیل خوب محسوب نگردد و جملۀ شانرا اینطور می آورند: (( اما این معناها هیچ ربطی به تورکی نژاد بودن غوری هاکه یک قوم کاملاَ جدا و علیحده اند ندارد، غوریها نه با مغول ها و تاتارها پیوند نژادی داشته اند ونه هم با تورک ها چنین پیوندی دارند)). مکرراَ بایدعرض کرد که وقتیکه مسئله ای تحریر می یابد باید اولاَ مطالعه گردد، بعداَ با تعمق نوشته شود. جناب عزیزپور ندانسته اند که تاتارو تورک یکی اند و تورک تاتار معروف است ودراینباره بیکی ازشماره های هفته نامۀ امید باید مراجعه میکردید که از قلم پروفیسورعنایت الله شهرانی نشرشده است. دو دیگر اینکه وقتیکه نژاد میگوئید مغول هم درنهایت تحقیق به تورک می پیوندد. و اینکه میگوئید کلمۀ ایماق دلالت به تورک بودن ایماق ها نمی نماید، باید بگوئیم قزاق، قرغز، اویغور، تاتار، قره قلپاق، قره چای وغیره نامهای تورکی می باشند که به تورکی میگویند و تورک می باشند.
    در قسمت اینکه غوری ها را گفته اید، متشکل از چهارقوم می باشند، تایمنی، جمشیدی، فیروزکوهی و سوری، درین شکی نیست که هردو از بقایای کوشانی و هیاتله و باز از شارها و ارتباط به مردم تورک توکیو یا هون های سفید داشته میباشند ودرینباره در کتاب (( امپراتوری صحرانوردان)) نوشتۀ رنه گروسه ، مکمل تحریر یافته ولی متوجه باید بود که اصطلاح مردم ((چهار ایماق)) است و (( چهارغوری)) نمی باشد. و دلیل فارسی گویی آنها به تاجیک بودن شان نمیتواند مطابقت کند، چونکه هزاره ها اکثراَ فارسی زبان شده اند ودرحقیقت غوری و ایماق و شارها جمله ریشۀ تورک هزاره گی دارند. واینکه مؤرخین ما تورکان هزاره را نژاداَ به تورک میرسانند، قطعاَ هدف سیاسی وبهره برداری ندارند، تنها حقایق نژادی شانرا بحث نموده اند، مثلیکه جناب حاج کاظم یزدانی هزاره ، هزاره ها را تورک ثابت کرده است. همچنان است نوشته های استاد شهرستانی. مردم هزاره یک قوم بزرگ میباشند و صلاحیت و اختیارخویش را دارند و آنها را کسی از راه کذب نمیتواند جانب خود بکشاند. حتی تورکان هزاره اگرخواسته باشند تورکهای دیگر را بشمول تورکان ایماق جانب خود بکشانند چه عیبی خواهد داشت، چونکه همه یکی میباشند.
    تورک گفتن غوری ها و ایماق ها و ریشه یابی به آنها بصورت قطع ارتباطی به سیاست ندارد. مؤرخین دراکثر کتابها، غلجایی هارا با اسناد و دلیل ریشۀ تورکی داده اند، درحالیکه اکثریت شان پشتون شده اند و اکنون حتی یک نفر غلجایی نمیخواهد که خود را به تورک نسبت دهد. واین حق مشروع آنهاست، زیرا ازیکطرف آنها وهرکس دیگر بشمول غوری ها انسانهای مستقل میباشند وحق آنرا دارند به هرنسبی که خواسته باشند خود را نسبت دهند. و دوم سالهای زیادی شده که پشتون ها قدرت حکومتی دارند و نمیخواهند منفعت خود در حکومتداری منصرف شوند و ازتحلیل هایی که آنها را از روی اسناد به تورک نسبت میدهند، هیچ بهرۀ سیاسی را از آنها درنظر نداشته اند و این نوشته ها در جملۀ علم الانساب میباشند ویک مسلک بزرگ علمی و اجتماعی است که درقطار علوم دیگر قرار دارد.
    جناب عزیزپور ازمنهاج سراج یادمینمایند، ای کاش ((طبقات ناصری)) را اندک عمیق تر مطالعه میکردند و می یافتند که وی از تورکان جوزجان، از نواسه های محمودغزنوی و نیز نواسۀ امام عبدالخالق جوزجانی و دو جانبه تورک می باشد و او به افتخار غوری ها کتاب را بنام ناصرالدین قباچه تألیف نموده که می تواند دلیل خوبی بر تورک بودن غوری ها ، نامهای تورکی پادشاهان شان باشد. ناصرالدین قباچه، علاءالدین علی مردان خلجی، شمس الدین التتمش، بهاءالدین طغرل، محمدشیران خلج، حسام الدین خلجی، ابوالمظفرالتتمش، قطب الدین ایبک، آتسز، کزلخان، سیف الدین ایبک چه، سنقر، سنجرتغلق وغیره.
    به تاجیک گفتن کسی بدون روایت مؤثق و دلیل و سند نمیتواند تاجیک شود، همه تورکان که بفارسی صحبت مینمایند، می توانند خودها را تاجیک بشمارند. چونکه بیش از هزار سال هم تاجیک و هم زبان تاجیکی زیر حمایۀ برادری تورک ها قرار داشت و هیچوقت حرکت تبعیضی ازجانب ایشان سرنزده است و اینست دلائلیکه غوری ها و ایماق هارا از روی اسناد تاریخی تورک گفته اند.
    اولترازهمه اشتباه جناب عزیزپور اینست که میگویند بفدراسیون فرهنگی ایماق ها دعوت نشده بودند و این کاملاَ عاری از حقیقت است. از گزارش های مفصل كار قورولتای فدراسيون برميآيد كه رئیس مجلس فدراسیون، شخصاَ سلام های ایماق ها را به آنجا رسانیده بود و از قرار مقاله نويسنده گرانقدر آقای ظاهر كوشا معلوم گرديد كه چند نفر هم درمجلس حاضربودند واین کار شما تفرقه اندازی اندر میان تورکان و تورک ایماق است. زیرا ایماق ها می توانستند مثل دیگر تورک ها بدون دعوت باهم خون ها و همزبان های خود به مجلس داخل شوند. و لطفاَ مکتوب محترم داکترفیض الله ایماق از شخصیت های نامور مطبوعات و تورک ایماق را در سایت محترم داکترهمت فاریابی بخوانید. و جناب داکتر ایماق یگانه دوکتور فولکلور و ادبیات عامیانۀ تورک های اوزبیک افغانستان و مؤلف چندین اثر تورکی و اساسگذار پروگرام تورکی در رادیوی افغانستان درسال 1350 هجری شمسی می باشند. اگرمبالغه نشود ده ها هزار ایماق ازسرحد بدخشان تا هرات هم اکنون کاملاَ به تورکی سخن میگویند وشاید دست کم پنجاه هزار ایماق در اندخوی بزبان تورکی سخن بگویند که اگرکسی آنها را تاجیک بگوید، یقین است که از تاجیک شدن رنج نمی برند و اما از شجره و نسب سازی جعلی بد خواهند برد.
    از اینکه آقای عزیزپور قناعت کرده اند که کلمۀ ((ایماق)) تورکی است، در بارۀ آن بحث نمی شود. ولی اینک ارتباط و ریشۀ آنها را در تورکی و تورک بودن می آوریم که زیاده تر معلومات ما از کتاب محترم پروفیسور عنایت الله شهرانی میباشد.
    عبدالحی گردیزی در زین الاخبار، ایماق یا ایماک را در جملۀ هفت برادر تاتار می آورد و چون تاتار، تورک اصیل است پس ایماق هم تورک اصیل می شود(ص 550 زین الاخبار).
    در تقسیمات اولس های مغولی به اتوغ ها، گروپی را بنام ایماغ(ایماق) داشتند که ازجمع خودشان بوده و چون مغول و تورک در ریشه یکی اند، پس ایماق متعلق به قوم تورک می باشد که درسرزمین های مغولستان و اویغورستان، تاجیکان تشریف نداشتند.(رجوع بفرمائید به صفحۀ 221 نظام اجتماعی مغول و صفحات دیگرآن) درصفحۀ مذکور مؤلف علاوه میداردکه (( معرف بیکدسته خانواده خویشاوند نزدیک ویک قبیلۀ کوچک بوده که افراد ایلات و استخوانهای یسونها... ولی اصل و نسب همه می بایستی به فرد واحدی منتهی میشد)).
    همچنان درکتاب نظام اجتماعی مغول پیداست که ایماق ها ارتباط به یاقوت های تورکی نژاد یاقوتستان دارند. ایماق ها را درکتاب مذکور جزء نظام خود گفته اند که از آنجا سرچشمه میگیرند، ایماق ها را صاحبان اراضی خاص دانسته اند که خود میرساند که ایماق ها جزیی از نژاد تورک و مغول می باشند که کاملاَ دور از مردم آریایی میزیستند. واقعاَ تحقیقات نشان میدهد که ایماق ها از دیگر تورکان بشمول غوری ها به مغول نزدیک می باشند که بعدها بمانند دیگر اتراک جزء تورک ها شدند.
    پروفیسور لویی دوپری ، انتراپالوجیست و افغانستان شناس، در کتاب ((افغانستان)) بصراحت لهجه، ایماق را از جمع تورک و مغول دانسته، مراجعه شود به کتاب مذکور.
    مؤلف کتاب ((حیات افغانی)) ایماق را از نسل ترخان تاتاری آورده، چون تاتار تورک است پس ایماق نیز تورک میشود. لطفاَ درین خصوص به کتاب مذکور مراجعه بفرمائید. مؤلف مذکور علاوه میدارد که ایماق برادر هزاره است، و این یک حقیقت مسلم است که چون هزاره تورک، پس برادر او نیز تورک می باشد.
    وما فعلاَ ده هاهزار ایماق را در وطن خود بشمول کابل داریم که مردم آنها را درجمع هزاره می شمارند، البته درین شکی نیست تعداد کثیر ایماق ها به نسبت موقعیت های جغرافیایی و محیطی بفارسی و پشتو صحبت مینمایند.
    درکتاب ((تاریخچۀ نژادها...)) به نقل قول از استاد حبیبی آمده: (( درقرن اول اسلامی بر زابلستان ، دودمان رتبیلان و برکابل کابلشاهان و بر بامیان شیران(شاران) و برغزنه و گردیز لویکان و بر ولایات شمالی هندوکش تگینان و بر غور و هرات سوریان حکم میراندند و تمام این خاندانها مردم بومی و از بقایای فرماندهان محلی و یا کوشانی و هفتلی افغانستان بودند))(ص 159 تاریخ افغانستان...) درینجا استاد حبیبی بصراحت لهجه میفرماید که سوریان ایماق بصورت قطع اولادۀ یفتلی و کوشانی و آنها ازجمع طائفۀ یوچی و هون های سفید بشمارمیروند.
    درنوشتۀ پروفیسور برلاس و او به نقل از افغانستان آف ده افغانز می آورد که(( حاکمیت کوشانی های تورک تبار که یکی از گروپ های یوجی ها بودند، بعداز پارچه شدن بصورت شهزاده نشینی ها ادامه پیدا میکند و نمونۀ بزرگ آن کابلشاهان و یبغوهای تخارستان اند))(ص 18 آریانا برون...)
    چون ایماق و غوری هم تبار کابلشاهان و یبغوها می باشند و آنها به کوشانی ها ارتباط دارند، بناءَ می توانیم ارتباط خونی غوری ها را با ایماق ها، با کوشانیها دلیل تورک بودن شان بدانیم. همچنان پروفیسور برلاس سخن و فرمودۀ استاد حبیبی را تائید میکند که سوریان ایماق یکی از فرماندهان محلی و از طائفۀ یوچی ها میباشند. چنانچه درجای دیگراین مقاله نظر استاد حبیبی رابه عین مفهوم نقل کردیم.
    درجریدۀ ((اولوس)) جمهوری اوزبیکستان آمده: (( ایماق از اختلاط و امتزاج تورکی و مغولی تشکیل یافته ازاین قبایل شبیه آسیای مرکزی بوده، ایماق ها بزبان تورکی تاجیکی و تورکمنی تکلم میکنند. واز فحوای متن جریدۀ اولوس اوزبیکستان برمی آیدکه سوری هارا به تیموری ارتباط میدهند ولی بسیار امکان دارد که آنها از اولادۀ تیمور نباشند و منظور از تیموری شاید تورکستانی و از شاخۀ برلاس باشند زیرا امیرتیمور اصلاَ برلاسی میباشد.
    آقای پروفیسور برلاس در مجلۀ ((آریانا برون مرزی)) علاوه میدارد که: (( سوریان سلسلۀ شاهان تورک پشتو زبان هند می باشند))(ص 17 آریانا...).
    در دائره المعارف آسیای مرکزی در پارۀ ایماق آمده: (( ایماق نام عمومی یک تعداد قبایل و عشایر تورکی افغانستان و اوزبیکستان می باشد))(ص 162).
    اکنون شاید به صدها هزار و حتی بیش از یک ملیون ایماق در اوزبیکستان مثل دیگر تورکان آنجا حیات بسر ببرند و هیچ یک از آنها بزبان فارسی آشنایی نداشته و بزبان آبایی خود تورکی صحبت مینمایند.
    ایماق های صفحات شمال اصلاَ بفکر آن نیستند که خودرا غیراز جزء ملیت تورک بدانند. اکنون تلفظ تورکی در میان تورکان افغانستان و تورکان ایماق یکی میباشد و عزیزان ایماقی بمانند دیگر تورکان افغانستان در رهبری جنبش ملی افغانستان قرار دارند و همچنان امروز ادارات انکشاف زبان و ادبیات تورکی و احیاء فرهنگ تورکی بدست ایماق ها می چرخد.
    غوری ها(دلایل این بحث را نیز اکثراَ از کتاب محترم پروفیسورعنایت الله شهرانی اخذنموده ام):
    غوری ها بدون تردید درنسب با ایماق ها نسبتی دارند ولی عموماَ درنوشته ها بصورت علیحده درهرکدام تحقیقات صورت یافته است.
    نسبت دادن غوری ها به نژاد غيرتورك فقط بمانند نسبت دادن امیرسبکتگین به یزدگرد می باشد که بگفتۀ بارتولد، تورک شناس روسی: ((متملقین دربارها این نسب سازی هارا مینمایند و سبکتگین درنسب تورک و پیش از اسارت یک تورک کافربود)).
    اگر قرار باشد که منهاج سراج جوزجانی و یامؤرخین دیگر شهریاران ممدوح را به حضرت آدم برسانند راه های زیاد موجود است وهرچه که خواسته باشند می توانند آنرا ساخت و بافت بدهند. چنانچه که درهمین روایات افسانوی آمده که فریدون از ضحاک پادشاهی راگرفت واز وی سه پسر بنامهای سلم، تور و ایرج بیادگار ماند و ایرج پدر ایرانیها و تور پدر تورانیها شناخته شدند، پس به این دلیل تورک و تاجیک ازیک پدر و مادر می باشند، که جدا - جداسازی های متعصبین عبارت از ضیاع وقت است.
    امیدوارم درخصوص نسب غوری ها جناب آقای عزیزپور متوجه باشند که درکتاب طبقات ناصری که از زبان یک سپاهی بیسواد مغولی، غوری ها را تاجیک آورده، ازهمه اولتر یک سپاهی به نسب نمیداند، دو دیگر اینکه مغولها تورکهای آسیای مرکزی را با تاجیک ها نمیتوانستند تفریق نمایند و جمله را تاجیک ویا تورک خطاب میکردند و تاجیک نه به معنی آریایی بلکه از روی طعن هم تورک و هم تاجیک را تازی (تازیک) عرب میگفتند وحرف زاء را در تلفظ نمیتوانستند واضح سازند یعنی مسلمان ویا زیردست عرب و این فرمودۀ یک سرافسر یاسپاهی بیسواد مغول نمیتواند درنسب سازی غوری ها حتی یک سند ضعیف هم بشمار بیاید و حضرت جوزجانی از زبان خود نگفته بلکه از زبان یک سپاهی مغول گفته.
    جناب عزیزپور کلمات ((تاژیک)) و ((تاژیکان)) را از تاریخنامۀ سیفی هروی می آورند و آنرا دلیل بر تاجیک سازی غوری ها سند قدیم و خوب دانسته اند. من از دلیل جناب عزیزپور حیف کردم، زیرا الفاظ تاژیک و تازیک را ما مردم غیر عرب به عرب نسبت میدهیم و تاژیک و تاژیکان و تازی و تازیکان تنها به اعراب نسبت داده می شوند، جای تعجب می باشد که جناب محترم به افتخار ولی از راه اشتباه خود را عرب ساخته اند در حالیکه دانسته میشود که میخواهند از کلمۀ تازک، تاجیک بسازند که درست نمی آید، ولی از روی حسادت به تورک ها و تورک ستیزی، خود را به هر در میزنند و نمیخواهند با این هموطنان همسایگان و هم فرهنگان تورک خود نزدیک باشند، درحالیکه تورکان از روی محبت در طول قرون گذشته بزبان و فرهنگ مشترک تورک و تاجیک کارهای خارق العاده را انجام داده اند.
    جناب عزیزپور شما لطفاَ به تواریخ، مخصوصاَ دائره المعارف اسلامی مراجعه بفرمائید، زمانیکه اعراب بعد از فتح پارس، با فارسی زبانهای ایرانی به مراتع غور آمدند، تورک های غور، فارسی را نمیدانستند و برای آنها ترجمان آوردند. نیزک ترخان و استاد سیس بادغیسی جز زبان تورکی آتیلایی چیزی دیگری را نمیدانستند، فقط در یکی از روایات آمده است که غالباَ یکی از آن قبیلۀ غوری ها باسم تورکان ایلاق بزبان فارسی میدانستند.
    اگرچه درکتاب (( تاریخچۀ نژادها و اقوام در افغانستان)) تورک بودن غوری هارا با دلایل زیاد آورده و نیز درسطور بالا ، اشاره شده، ولی بخاطر اقناع جناب عزیزپور، اینک چند دلیل و سند دیگر را از کتاب مذکور می آوریم تا آن برادر خوش قلم و خوشباور و احساساتی قناعت بفرمایند.
    بگفتۀ آقای یزدانی مؤرخین میگفتند که غوری ها قیافه و شمایل تورکانه داشتند و ابن خلدون نیز تورک ها را بمناطقی شرح میدهد که غورها را در بر میگیرد و میگوید که جمله تورک اند.
    اکنون شما مردم محل غور را بپرسید و چنانچه این نگارنده ارتباطات قومی و منطقوی با ايشان دارم که اکثراَ با افتخار خود را از نژاد تورک غوری میدانند، و در غور البته پشتون ها و تاجیک ها تشریف داشتند و دارند ولی سلسلۀ خاندان شاهان غوری و جمعی دیگر از نژاد تورک بودند. استاد محمد سعید مشعل، هنرمند بی بدیل غوری، خودش بزبان خود میگفت که وی از جملۀ شهزاده گان خاندان غوری و از نژاد تورک می باشد که از وفات وی بیش از ده سال سپری نشده، همچنان داکتر علی احمد خان یکی از داکتران لوگری فرمود که پدران شان از جملۀ شهزاده گان غوری و تورک می باشند، استاد سراج غوری فرمودند که به تورک بودن شهریاران غور هیچ شک و تردیدی نیست و نام محلات چون تیوره و چخچران و صدها نام اشخاص تا کنون تورکی می باشد.
    درکتاب ((حدودالعالم)) غوری ها را ، هزاره گفته اند که در آن قاطعانه به تورک بودن، غوری ها، تصریح شده است. و اقوام مختلف غوری ها به خیل های مختلف تورک ها تعلق دارند. همچنان از گفتۀ منابع چینی دانسته میشود که غوری ها از طوایف هیاتله( آتیلا- یفتلی ها، هفتالیتی ) که بعدها به شاخه های خلج، خرلوغ، تورک های توکیو و هون های سفید از آنها نام برده می شود.
    چنانچه شاهان غوری را مطالعه بفرمائید چندین شهریار بنام خلج مسمی می باشند، در منابع مذکور تصریح شده است که غور یکی از شاخۀ تورک میباشد، ولی جناب عزیزپور از زبان شفاهی یک افسر مغول و آنهم بیسواد غور را تاجیک می سازد و باز از کلمات (( تازیک)) که عرب معنی میدهد، آنها را به تاجیک مبدل می سازد و آنرا اسناد و روایات می شمارد.
    سه سلسلۀ حکام و شهریاران غور در سرزمین های افغانستان و هندوستان که در آغاز باسم غوریان بعداَ باسم سلاطین هندوشمیان شناخته شده حکومت کرده اند که همه ریشۀ تورکی دارند و بدربارهایشان بزبان های تورکی و تاجیکی بگونۀ سلجوقیان- تیموریان وغیره صحبت می شد.
    عبدالحی حبیبی به تورک بودن غوری ها اشارۀ مستقیم دارد و میفرماید که غوری ها و دیگر حکام از همان ((شارها)) و بقایای کوشان و یفتل و از نطفۀ یوچی ها می باشند و ما اسمای تورکی این شاهان تورک غوری را در سطور بالا بطورنمونه آوردیم. به برادر محترم جناب عزیزپور، عرض است که آیا به گفته های ما قناعت فرموده اند یانی و اگر قبول فرموده باشند امیداست از مسلک ((پلسترسازی)) تقاعد نمایند.
    اما درقسمت مقالۀ دوم جناب آقای عزیزپور چنین عرض می شود:
    اولترازهمه درخصوص نوشتۀ میرغلام محمدغبار که کلمۀ ((عنصر)) را به تورک ها استعمال نموده واین خود میرساند که تورک ستیزی داشته و تورک ها را بشمول تورکمن ها یک ملیون قلمداد نموده است. و اشتباه آن مرد اینست که ندانسته است که تورکمن هم جزء اصلی تورک میباشد، دومین اشتباه وی آنست که بدون سرشماری علمی ملیون ها تورک وطن را یک ملیون دانسته و سوم اینکه ازتورک های کوشان و یفتل- تگین شاهان- رتبیلان، کابلشاهان و یبغو ها، شارها و سلسله های دیگر قطعاَ یاد نکرده است. و شما لطفاَ به کتاب میرمحمد صدیق فرهنگ مراجعه بفرمائید که میفرماید تورک ها از قدیم در افغانستان خاصتاَ بلخ تشریف داشتند و ما برآن علاوه مینمائیم که تورک های مناطق مرکزی افغانستان نیز از قدیم تشریف داشتند، چنانچه ده ها دلیل و سند در سطور بالا ارائه گردید. و چطور آقای مرحوم غبار توانستند که ملیون ها تورک برحال افغانستان را از سرحد بدخشان تاخط سرحدی هرات یک ملیون وانمود کنند و سرشماری نمایند.
    جناب آقای عزیزپور میفرمایندکه تمام مؤرخین میگویند که تورکان بعداز اسلام از راه آسیای میانه حکمرانان محل راه یافتند. امیداست اولاَ مآخذ را باید بیاورند و دوم اینکه مطالعات شانرا دوام بدهند و بدانند که در آسیای مرکزی کی ها از قبل المیلاد تا کنون حکومت کرده اند و امیدوارم دوستان اوقات دیگران را با مجهول گویی های خود ضایع نسازند و قبل ازاینکه بی خریطه فیر کنند باید از روی اسناد و مطالعات موضوعات را تحلیل بدارند.
    آقای محترم میفرمایند آرال مرکز آریائی ها بود و مغول ها با آریائی ها یکجا شدند تورک ها را بمیان آوردند. جای تأسف که بدون مطالعات دقیق و فير های به هدف این نوع سخن ناهنجار را به یک ملت بزرگ جهان بدون مسئولیت می آورند وضرورت به جواب نمی افتد زیرا اصلاَ جناب محترم صفحه ای از تاریخ چهار صد ملیون تورک را نخوانده و ندانسته اند که مغول کی ودر کجا با آریائی یکجاشد؟
    نام ایماق را گفتیم که بسیارقدیم است و صورت های مختلف آنرا نیز بیان داشتیم. و اکنون آسانترین راه یافتن نژاد طوریکه گفتیم، دی. ان. ای. میباشد که حتی نویسندۀ گرامی آقای عزیزپور را از روی قیافۀ شان و نیز درچهل و هشت ساعت تست دی. ان. ای. ارتباط شانرا با تورک و یا تاجیک می توان دریافت.
    آقای عزیزپور ناجوانمردانه نام مرحوم عبدالحی حبیبی را درین نوشتۀ دوم شان با سبك سری یادکرده اند قابل تأسف است. اولاَ بایدعرض کرد که عبدالحی حبیبی به مانند هر تاريخ نويس ديگر افغانستان جايگاه خود را در صف تاريخ نويسان كشور دارد ، مرد حلیم- دانا و صاحب سبک خاص بزبان فارسی بود و درحدود یکصد جلد کتاب را نوشته و تعلیق و تحشیه کرده است. ودرست است که انسان بگفتۀ علامه اقبال از ((آب و گل)) ساخته شده و به اصطلاح ما ((انسان گوشتی)) است سهو و خطاها را هرکس دارد. آن عالم متبحر دروقت فرار و تبعیدش به پاکستان اعتراف نموده که بفرمایش حکام کارهای علمی را ساخته است.، اگرکتب آن ارواح شاد را بخوانید درصفحۀ اول بطورمثال یک موضوع را به پشتو می کشاند، اما چون عالم است درصفحۀ دیگرش حقایق را می آورد. ابوالابای عبدالحی حبیبی بابربیک نام داشته و جد دیگرش بنام مولوی حبیب الله محقق قندهاری مشهور به ملا حبو آخوند می باشد که مرحوم حبيبی ازآن سبب خود را حبیبی دانسته و مولوی حبیب الله قندهاری زیچ الوغ بیکی را از زبان تورکی به زبان زیبای فارسی برگردانده است و جد دیگرش مولوی عبدالرحیم برعلیه نفوذ انگلیس اقدام کرده و امیرعبدالرحمن او را درمیان خرقۀ مبارکۀ قندهار به شهادت رسانیده است. مادرعبدالحی حبیبی از تورکان هزاره بود و از آنست که چهرۀ مرحوم حبيبی خالص قندهاری نبود و خودش مربوط به قوم پشتون کاکر می باشد. امیدوارم که هرگاه انتقاد علمی میفرمائید بزرگان علم شاید خوش شوند واگر بی احترامی میفرمائید اختیارخودرا خواهید داشت. مگر اينكه استاد شهرانی را با استاد حبيبی مقایسه کرده اید منظور شما دانسته نشد زیرا که هردو، دو روش علیحده دارند.
    نوشتۀ محترم استاد شهرانی تنها یک بحث تحقیقی بوده و حتی نظرشخصی شان درآن دخیل نبوده و یقین دارم تا جائیکه ازنوشتۀ جناب شما آقای عزیزپور پیداست درنوشتۀ خود به خاطر خوش ساختن دیگران از احساسات کار گرفته اید.
    یک کتاب دیگریکه بدست آمده بنام ((غوری ها)) می باشد که درآن ایرانی ها سعی کرده اند که غوری هارا صبغۀ تاجیکی بدهند، ولی از آنجائیکه حقیقت چیز دیگری است باید به متون، قیافه شناسی و دی. ان. ای. مراجعه نمود نه با احساس و تصورات و آنها اسناد نداشتند و تحت تأثیر کلمۀ ایران بزرگ رفته بودند.
    درقسمت وظیفۀ پلسترسازی شما کاری نداریم و امیدآن بود که هرنويسنده بجای خوش خدمتی و پيش خدمتی حقايق تاريخی را قلب نكنند و هر گپ خود را با ذكر دلايل و اسناد ارايه فرمايند، و از اینکه با احساس تمام خودرا به تاجیک نسبت میدهید ازآن چه بهتر، هیچکس حق آنرا ندارد که شما را تورک و یا پشتون بگوید، چونکه خودتان به تاجیک بودن علاقمند می باشید. ولی از دادن فتوا های غير مسئولانه بپرهيزيد. درسطور پیش گفتیم که نژاد شناسی علم است ودرمسلک انتراپالوجی شعبات فزیکل انتراپالوجی و سوشیال انتراپالوجی به ارتباط مردم شناسی کارهای زیادی را انجام میدهند و اناتومی انسان را اکنون از روی دی.- ان.- ای. بزودی پیدا میکنند که کی کیست و جنجال های ماوشما حل میشود.
    شما خود میدانید که ضرورت به تورک سازی را ازخاطری تورکان ندارند که تاریخ شرق مخصوصاَ سرزمین های تورکستان- افغانستان- ایران وهند اکثراَ به تورکان و شهریاران تورک تعلق دارد و اینکه مینورسکی بگوید و یا نگوید تاریخ تورک بمانند آفتاب روشن است و صدها سال حکام ایرانی تورک زبان رسمیات خودرا حتی به تورکی ساخته بودند و امروز نيز دولت ايران با رجال تورك مانند آيت الله خامنه يی ، محمود احمدی نژاد ، علی اكبر هاشمی روسنجانی و ده های ديگراداره ميشود. شما لطفاَ علاوه بر نوشته های جناب شهرانی، نوشته های دانشمندان محترم چون داکترهمت فاریابی، محمدهمایون سرخابی، غلام سخی سخا، تورديقل ميمنگی وديگران را بخوانید. بناءَ توركان، ضرورت به تورک سازی قطعاَ ندارند ولی علاقه نداریم که کسی تاریخ ما ووطن مارا جعل نماید.
    حضرت مولانا میفرماید: (( ماهنوز اندرخم یک کوچه ایم)) علامه اقبال لاهوری شاعر اردو زبان بفارسی میگوید ((ترقی های عالم روبه بالاست + زبالا ما به پایان می ترقیم)) مولانا هشتصد سال پیش، پیش بینی کرده بود که به حیات فعلیۀ ما تطبیق می شود، مردم به قمرو مریخ رسیدند، جهان با کمپیوتر بمانند یک شهر همه یکجاشده وما بدبختانه بندی و اسیرجهل نسب سازی می باشیم، مثلیکه علامه اقبال میگوید بجای اینکه پیش برویم به عقب گرایی رو آورده ایم. حالا خون ها باهم جوش خورده وهمه انسانها خون شریک شده اند وحتی درمیان وحشیان افریقا، نژاد خالص پیدا نمی شود. و دورۀ ما دورۀ اقتصاد است و بشر باید زندگی کوتاه خود را آبرومندانه سپری نماید نه با جنگ وجدل.
    هزارسال پیش پدران تورکان که افرادی چون شما تاریخ شان را جعل کرده اند، فارسی را بمدارج عالی رسانیدند و تاجیکان را بمانند برادر دربغل پرورانیدند وهیچ یک شان را بنام تاجیک ضرر نرسانیدند. به علت اینکه آنها تعصب نداشتند و تاجیکی را با تورکی تفاوت نمیدادند و زبان درباری شان را به تاجیکی مبدل کرده بودند. آ ن علاءالدین جهان سوز را که شما شاعر زیبا کلام و تاجیک تبار معرفی کرده اید، شخصی بود که بزرگترین تمدن شرق یا تمدن دوران مشعشع شهنشاه بزرگ شرق محمود کبیر را بخاک مبدل ساخت و غزنی را بنام عروس البلاد یاد میکردند. پس اگر جهان سوز تورک است یا تاجیک، وی از جنایتکارترین شخصیت های تاریخ وطن ما محسوب میگردد، بخوانید این شعر اورا:
    بران بودم که از اوباش غزنین ***چو رود نیل جوی خون برانم
    شما کلام روان اورا دلیل بر تاجیکی بودنش کرده اید، آیا کلام بیدل- خسروبلخی- نظامی و مولانا راکه تورک ها بودند و هزار مرتبه بالاتر و بهتر از جهانسوز شعر گفته اند می توانید بگوئید که دلیل تاجیک بودن ، شعر روان تاجیکی است؟ آیا شعر دیگر جهانسوز را در وقتیکه بوسه بپای شاه سلجوقی میزند و اسیر اوست خوانده اید؟ بخوانید که این علاءالدین جهانسوز چقدر بی غیرت بوده است.
    امیدوارم جناب نويسنده عزیزپور غوری تاجیکی تبار اصیل، بجای اینکه اعتراضات جنجال برانگیز جدا- جدا سازی ها را سر براه سازند، بمانند دوست مشترک مان چون عبدالغفور هم باز که دربارۀ فولکلور مردم تیوره و چغچران نوشتند، تاریخ واقعی غور را تحقیق بفرمایند، جغرافیا و پیداوار ولایت غور باستانی ذکرشود، ادبیات و مشاهیر غور- تذکرۀ شعرا و هنرمندان غور و غیره موضوعات غور را چه تورک و چه تاجیک و چه پشتون باشند بنویسند که نام گرامی شان ثبت اوراق زرین تاریخ گردد.
    آن مردم غیور غور که از فقیرترین مردم افغانستان بشمار میروند به معاونت هر هموطن ضرورت دارند، خاطرات تلخ روزهای قحطی غور را همه بیاد دارند و از زبان دوستان امریکایی پیسکور بنامهای ران دیزون و دایان دیزون که عکس های تاریخی آندورۀ بد را برداشته و تا حال باخود دارند، مصیبت های قحطی دریندورۀ پیشرفته جهان برآن مردم وارد شده بود و بدبختانه هنوز هم آن بیچاره گان در حال ابتر و پریشانی بسرمی برند.
    جناب عزیزپور شما مرد ادیب و زیبا نویس می باشید، لطفاَ در بارۀ جلالی و سیاه موی داستان زیبا بنویسید تا نام گرامی شان زنده شود و دیگر شخصیت های چون امیرحسینی سادات را زنده سازید تا فرهنگ جامعۀ غور زنده شود که مردم افغانستان و منطقه بدانند که غور باستان چه بزرگانی را در بغل پرورده است.
    با تقدیم حرمت
    نصرالدين ايماق
    29 - 10 - 2008
    مآخذ سايت وزين جام غور

    donderdag 30 oktober 2008

    به پيشواز از تجليل هزارمين سالروز تآليف دیوان لغات الترك

    تورديقل ميمنگی
    به پیشواز تجلیل از هزارمین سال روز
    تألیف دیوان لغات الترک علامه محمود کاشغری که، سال
    2009 از طرف سازمان یونسکو به نام سال علامه محمود کاشغری مسمی گردیده است

    باز شناسی هویت حقیقی اقوام وملیت های تورک در افغانستان
    مستلزم کار فرهنگی عمیق وواقعبینانه است

    تاریخ سده های اخیردر رابطه با تورکها مبیین آن است که اقوام وملیت های تورک در افغانستان واقصی نقاط عالم منجمله کشور های همسایه ما ایران،نیم قارۀ هند ،قلمرو اتحاد شوروی سابق خصوصاً کشور کنونی تاجکستان وقارۀ اروپابا موجی از برخوردهای انتقامجویانۀ پلان شده مواجه بوده ودرین پروسه صدمات شدیدی رادر راستای رشد وتکامل واقعی خودها در کلیه عرصه های حیات اعم از جهات مادی ومعنوی آن متحمل گردیده اند .
    این برخورد ها را بصورت کل میتوان از دومنبع ومنشاء جداگانه ولی مرتبط باهم مورد ارزیابی قرار داد:
    الف –ظهور قدرت های بزرگ وحاکم استعماری درمنطقه وجهان در مقاطع مختلف تاریخ معاصر .
    ب- اقوام وملیت های تازه به دوران رسیده که دارای زندگی باهمی دراز مدت تاریخی با تورکها میباشند .
    الف -عامل استعمار :- شکل گیری وانکشاف فعالیت های استعماری دول اروپائی در اوایل قرن هجدهم میلادی وتهاجم آنان بالای مناطق مختلف جهان وخصوصاً آسیا وافریقا زمانی صورت میگیرد که دولت های تورکتبار از تورکستان تا قسطنطنیه واروپای شرقی ومجموع کشور های عربی ،هند ،شمال افریقا ،ایران وافغانستان کنونی در حاکمیت قرارداشته وتحت تأثیر عوامل مختلف داخلی وخارجی بد ترین دور بحران را در خود تجربه مینمایند.
    ولی با وجود آن این دولت های کهنسال تورک در مناطق مختلف جهان است که در برابر تهاجم استعمار سنگر های مقاومت ایجاد ودر مقام دفاع از آزادی وتمامیت ارضی خود ها قرار میگیرند ودارای شاخصه های منطقی وطبیعی رهبری دفاع ومقاومت در برابرمهاجمین اروپائی در موجودیت خود ها میباشند .
    بنابرین کاملاً طبیعی بود که کشور های مستعمره جو باید در قدم اول راه مهار ساختن واز بین بردن این نیروهای پابر جا وحایز مشروعیت تاریخی وعنعنوی در مناطق مختلف جهان را جستجووعملی مینمودند، تا بزرگترین عنصر مشروع دررهبری مقاومت ضد استعماری را در برابر خودها که هنوزهم اسارت پذیر نبوده وحاکمیت درین سرزمین هارا حق مشروع وقانونی خود میدانست از بین برده ،راه را برای انکشافات استعماری خود درین مناطق همواروبه اهداف استعماری خود ها واصل شوند،که چنین هم کردند!.
    نیروهای استعماری به منظورنیل به این هدف نا مقدس، با بهره گیری از کلیه وسایل مادی ومعنوی چون دین ،مذهب،نژاد, زبان ،فرهنگ ،زمین ،تجارت وبا لآخره مسألۀ تقسیم قدرت سیاسی وغیره وارد عرصۀ کار وزار شده ویک بساط گسترده ووسیع تورک ستیزی را تحت عناوین مختلف در سراسر قلمرو دول تورکتبارومجموع جهان انروز راه اندازی وفعال نمودند که مؤثر ترین آنهاهمزمان با گسترش روز افزون حملات نظامی وسبوتاژ های سیاسی واقتصادی، تحریک احساسات قومی ،مذهبی،نژادی ولسانی مردم مسکون در قلمرو حاکمیت تورکهابرعلیه آنان از یکطرف وتحریک مناقشات داخلی خود دول تورک از جانب دیگردر مقابله باهمدیگر بود، که ما نمونه های بارز آنرا در شکل دهی مخالفت اعراب بر علیه امپراطوری عثمانی وتحریک دولت شیعۀ صفوی بر علیه سنی های عثمانی به کمک وتحریک دول اروپائی، تحریک نمودن دوامدار پارسها بر علیه حکام تورک تبار ایران ویا هم دامن زدن به اختلافات درونی حکام وامرای بخارا ،خوقند وخیوۀ در تورکستان بر علیه همدیگر توسط روسها وتحریک جنگهای مذهبی ،قومی توسط انگلیسها در نیم قارۀ هند وافغانستان کنونی که سرتاسر تاریخ قرون متأخر کشور ها ومناطق متذکره انباشته از آن است، به سادگی میتوانیم مورد مطالعه قرار دهیم ،که بحث مفصل درین مورد خارج از حوصلۀ این مقاله است ولی مسألۀ تحقیق درین رابطه یکی از مسایل مبرم واساسی در راستای شناخت عوامل اساسی زوال وانحطاط تورکها در جهان و بازگشت به خویشتن انسانی مردم ماست که ایجاب کار عمیق وهمه جانبۀ خبرگان عرصه های مختلف فرهنگ وادب را مینماید وامید برآن است که تورکان قلم بدست از پرداختن به این امر مهم غافل نمانده وبا تلاش های حقیقت جویانه ومسئولانۀ خودها راه را برای بیرون کشیدن حقایق نهفتۀ تاریخی در رابطه با مردم تورک از اعماق توطئۀ سکوت وانحراف هموار سازند.
    ما درین مبحث محض منباب ضرورت اجتناب نا پذیر تحقیق در جهت رهیابی به حقایق فاجعۀ زوال وانحطاط تورکها در منطقه وجهان یاد آوری آنرا ضروری دانستم ، امید بر آن است که در کاوشهای سازنده وپویای عناصر خبره ورسالتمند تورک در جهت دستیابی به حقوق وامتیازات مشروع وانسانی این مردم تاریخ ساز و آزادی دوست، بتواند مورد توجه وارزیابی های آنان قرار گیرد.
    تا باشد در برابرا مواج کنونی تهاجمات غیر منطقی وغیر انسانی تورک ستیزی در کشور ما ودیگر کشور های منطقه وجهان که روز تا روز ابعاد گسترده تر بخود کسب میکند، راه مقاومت آگاهانه ودارای ارزشهای انسانی با جنبه های حق طلبی وعدالتجوئی با نیروی خرد وتعقل بوجود آمده ودسایس اشغالگران وایادی آنها درجهت نابود سازی تورکها بابذر کدورت های ریشه دار سیاسی در بین باشندگان مختلف وهموطن سرزمین ما ودیگر کشور های منطقه برای همیشه خنثی شود.
    ب – حاکمیت های جدید الظهورسیاسی در کشور های مختلف منطقه وکشور ما:-در نتیجۀ دسایس روز افزون وپلان شدۀ استعمار وهمکاری های عقده مندانه وغیر آگاهانۀ عاملین محلی ومنطقوی استعماری، دول مقتدر وبا عظمت تورک درتورکستان ،آسیای صغیر ،هندوایران از هم پاشید وجانشین آنها دولت های وابسته به استعماروبیگانه پرستی شدند که یگانه راه بقای خودهارا به دامن زدن به تعصبات قومی ونژادی وهمکاری بی شائیبه با استعمار گران ارزیابی ودرین راستا منطبق با اهداف استعمار لبۀ تیز تلاشهای خودهارا بر علیه تورکهای همدیار خود که سابقۀ صدها وهزاران سال همزیستی در کنار هم را دارا وبا داشتن مشترکات وسیع وهمه جانبه ،دارای مقدرات مشترک نیز میباشند، بکار بستند وتا آنجا که ممکن بود تلاش نمودند که تورکهار ا از عرصه های مختلف حیات چون سیاست وفرهنگ وغیره به دور ساخته وحتی اگر ممکن باشد وجود آنهارا از صحنۀ فیزیکی بعضی کشور ها نیزامحا نمایند ، که کشور افغانستان ،ایران وقلمرو شوروی سابق بهترین نمونه های آن است.
    در جریان شکل گیری اینچنین یک بازی های خانمان برانداز در سطح جهان ومنطقه است که تورکها در کشور ما نیز با یک تهاجم همه جانبۀ سیاسی ،اقتصادی وفرهنگی از جانب حاکمیت های جدید الظهور پشتون تبار وقبیله سالار سدوزائی ومحمد زائی یکجا با دیگر اقوام وملیت های ساکن این سرزمین معروض گردیده ودر کنار محروم شدن از امتیازات اقتصادی وسیاسی مشروع با توطئۀ امحای زبان وفرهنگ ،تاریخ ودیگر ارزشهای انسانی خویش نیزمواجه میشوند ، وبحث اتهام بستن وتحقیر نمودن تورکها به یک کار پر مشغله ودوامدارروزمره مبدل گردیده، از مورخین رسمی ودولتی تا نقالان سر کوچه وبازار ، از معلم مدرسه تا ملای مسجد،از سیاست مدار تا کاتب دولت همه وهمه مکلف به تعریف واژگون هویت وشخصیت حقیقی وتاریخی تورکها درین کشور شده ، وتلاش مینمایند که مردم تورک را درین سرزمین کاملاً بیگانه ومهمانان نا خواندۀ باز مانده از تهاجمات چنگیز وتیمور وحتی فراریان بعد از انقلاب 1917 روسیه از آن طرف مرز های شمالی کشور معرفی نموده ومهر بیگانگی آنهارا هم به خود این مردم وهم دیگر باشندگان این سرزمین تسجیل وبقبولانند.
    بدینترتیب مردم تورک درین سرزمین باشقاوت وبیرحمی تمام مورد حمله قرار گرفته وآماج نابودی مطلق قرار میگیرند وهیچ وسیلۀ باقی نمیماند که بر علیه این مردم مظلوم وآزادی دوست بکار گرفته نشود ،تا که ایشان را از خویشتن بیگانه ومجبور به پذیرش هویت تحمیلی قبایل حاکم نمایند،از محوکامل امکانات تعلیم وتربیه به زبان مادری تا محروم سازی دانشمندان ونویسندگان تورک از نوشتن به زبان مادری، از ممنوعیت ثبت هویت حقیقی اتنیکی در اسناد تابعیت تا مداخله در چگونگی پوشیدن لباس وچپن با ترویج اصطلاح توهین آمیز (چپنکی)وطرز معیشت اقتصادی روزمره ومحروم سازی از امکانات دست داشتۀ اقتصادی وتوهین همه روزۀ تفریحی با عناوین خام کله، مغل، اولاد چنگیز ،مهاجر و غیره از مکتب تا دانشگاه ها ومؤسسات فرهنگی کشورومجالس شخصی وخصوصی وغیره.
    ولی مردم تورک دامنۀ دفاع از خود را به شیوه های گوناگون از دست رها نمیکنند وزنده نگهداشتن ارزشهای معنوی وزبان مادری را منحیث مؤثر ترین ابزار مقاومت از یاد نمیبرند وبا وجود همه تحقیر ها وتوهین ها نه تنها زبان های مادری را در حد زبانهای زنده وماندگار پاسداری وارزش آفرینی مینمایند ودر نبود مدرسه ومکتب ودیگر وسایل وامکانات انکشاف معنی ومعرفت به زبان مادری،با تکیه به درخت کهنسال فرهنگ وزبان تورکی معنی ومعرفت انسانی را از طریق حفظ زبان مادری پاسداری مینمایند بلکه با شیوع مسالمت آمیز فرهنگ غنامند وتاریخی خودها چون خوراک ،پوشاک ،سیستم های معیشتی ،رشد صنایع ،امورات دامداری وزراعت ، ورزشها ،هنر، موسیقی وغیره دربین دیگر باشندگان کشورتعمیم و زمینۀ بقا وزنده ماندن مادی ومعنوی خود هارا نیز در کنار دیگر باشندگان این سرزمین به شکل دایمی مهیا میسازند که این خود زادۀ ذهن خلاق ومبتکر عنصر تورک در بر خورد با حوادث نامیمون روزگار است که آتش هستی خودرا در زیر خاکستر زمان فروزان نگه میدارد.وهیچ طوفانی آنطوریکه فروریختن شاخه ها را نشانۀ نابودی درخت ارزیابی میکند موفق به ریشه کن کردن عنصر معنی ومعرفت انسانی تورکها درین سرزمین نه میشود،وهربار پس ازفروکش کردن آتش خشم ها وانتقام ها این فرزند تورک است که باز هم به پا میخیزد وراه دشوار گذار زندگی آینده را با هزاران رمز وراز آن بخود همواروبه پیش میتازد.
    این هم قابل یاد آوری است که درین مقاطع فاجعه بار تاریخ تورکها ،آنچه که بیشتر از همه قابل د قت بوده وعامل مهمی در اختلال روند رشد زبان وادبیات تورکی وبا لآخره کلیه زمینه های رشد فرهنگی ،معنوی تورکها محسوب میشود همانا دیگر گونی الفبا در دو مرکزنیرومند علمی وفرهنگی تورکها در تورکستان وآسیای صغیریعنی سرزمین ترکیه است که با تغیر وتبدیل الفبای ترکیبی (عربی، پارسی وتورکی) به الفبای لاتین وسریلیک وروسی ،عملی و منجر به از بین رفتن بزرگترین تکیه گاه های معنوی تورکها میشود ،وهزاران هزار جلد کتب باارزش علمی ،ادبی وفلسفی موجود به زبان های تورکی در تالار کتاب خانه ها وانبار های کتاب تحت عنوان مدرنیزه ساختن جامعه وزبان به هیچ تبدیل ومردم تورک از خواندن ودانستن آنها محروم میشوند ، ودر یک محاسبۀ کلی کلیه دانشمندان وفرهنگیان آن جوامع یکباره همه وهمه در جمع بی سوادان وکور سوادان واقع گردیده وتوحید ادب وادبیات تورکی در سرزمین های تورک نشین مختل ودر نتیجه راه زوال طویل المد تی راجبراًمتقبل میشوند که دامنۀ آن تا اکنون هم به پایان نرسیده وجریان راهیابی به پروسۀ ایجاد زبان واحد ادبی تورکان جهان همانند زبان پارسی وانگلیسی ،عربی وغیره با مشکلات بزرگی روبرو است که سبب ازدیاد فاصله میان خود تورکان در عرصه های مختلف وضروری حیات گردیده است.
    بدینترتیب ما میبینیم که برای مردم تورک راه های رهسپاری به سرمنزل علم ودانش وتکامل زبان وفرهنگ اصیل با از بین رفتن مراکز پر قدرت فکری بخارا ، سمرقند،استانبول وقونیه ،دهلی ،کازان وغیره یکجا با اعمال فشارهای همه جانبه از جانب عوامل استبدادکور وبی رحم از هر طرف، روزتا روز مبهم تر ونا مشخص تر از پیش گردیده ومردم تورک را در سراسر جهان با مشکل عظیم نبود مرکزیت حامی وهادی معنویت وفرهنگ مواجه میسازد.که این خود بزرگترین فاجعه در حیات معنوی تورکان است.
    ولی با کمال سعادت ما می بینیم که با وجود این همه بد بختی ها ارادۀ حفظ اصالت هویت ومعنویت در وجود فرزند تورک هر گز نمی میرد وبا اعجاب همه میبینند که اگر ستارۀ افول میکند ده ها آفتاب نمایان میشود وفرزند متواضع تورک در خاموشی وسکوت به همۀ آنانی که قصد نابود سازی اورا دارند ندا میدهد که :اوفارغ از مردن ونابود شدن است، وبر خلاف تصورات کور وناقص تاریک اندیشان بیداد گر که قصد نابودی فرهنگ وزبان وبالآخره همه چیزآنهارا را دارند ، ایشان راه رستگاری خودرا در انبوه حوادث نامیمون زمان با درایت دریافته وبا قبول ممکن ترین راه ادامۀ حیات وپاسداری از هویت انسانی خود ها در حالیکه با خداوند خویش در نماز باقرآن و زبان عربی صحبت میکنند وبا انسانهای پیرامون خویش به زبان های معمول در هر محیطی سخن میگویند ،از مادر خویشتن تورکی میآموزند وبه فرزندان خود ها تورک بودن وانسان بودن را تعلیم میدهند، تا باشد که تا جهان بر پاست خود تورک باشندوفرزندان شان تورک باقی بمانند. تاازین مسیر راه پیوند وارتباط خود را با خانوادۀ بزرگ بشریت با نام وهویت خویشتن تعریف وبیان کرده بتوانند.
    این است آن راهی که خلق تورک درراستای زندگی وبقای خود برگزیده وآنرا مرجعیت کمال ودوام خود ها قرارداده و میدهند،وبازهم ثمرۀ تلاشهای خستگی ناپذیر فرزندان این خلق نستوه وظلمت ستیز است که در این کوره راه های پر خم وپیچ زمان با قامت افراشته تازیانه های خشم ونفرین دشمنان رابا صبر وشکیبائی جواب گفته واز هستی خود ها پاسداری نموده ،در شرایطی که دشمنان رنگارنگ با هزاران تیشۀ ریشه کن قصد نابودی وامحای آنهارا دارند ، نه تنها نابود نمیشوند بلکه با جسارت تمام قامت افرازی ،وابراز وجود سازنده وخلاق در کلیه زمینه های مادی ومعنوی نموده،ودر کنار دیگران از موجودیت وهستی خود ها پاسداری مینماید ،که این خود مبیین جوهر فطر ی عنصرتورک دربساط فرهنگ پروری ومعنی آفرینی است که با برائت از هرنوعی تعصب وتبعیض هم خویشتن را میسازد وهم دیگران را فیض رسان است ،که سهم اعجاب انگیز تورکان در زمینه های مختلف رشد علم ومعرفت حتی زبان مردم همدیار آنهادر کشور های مختلف جهان خود دلیل گویا وغیر قابل انکار درین مورد است که اگر همین امروز هم در جامعۀ بسته وکاملاً نژاد پرستانۀ ایران وافغانستان تحت حاکمیت قبیله سالاران نگاه کنیم به سهولت موجودیت بارز وشاخص تورکهارا در کلیه عرصه های علمی وفرهنگی با وضوح کامل دیده میتوانیم ،که این نشاندهندۀ روحیۀ عالی همزیستی وتعصب ستیزی خلق تورک است با همه مردم جهان وبالخاصه هم میهنان ایشان.
    ولی حرف برسر نحوۀ خاتمه دادن به استبداد ونا برابری در یک جامعه است که شیوع آن هستی مجموعی آن جامعه را از توان رشد وتکامل ساقط ساخته وتخمه های رویندۀ استعداد انسانی را در فضای تب آلود وهزیانی برتری جوئی هاوعظمت طلبی ها عاری از بار آوری نموده واز طی طریق به سوب کمال ساقط میسازد.
    مراجعۀ آگاهانه به تاریخ با هدف بیرون آوردن حقایق مستور شده در متن آن بالوسیلۀ عاملین بیداد واستبداد باآرزوی مبدل سازی آن حقایق به چراغ معنی ومعرفت فرهنگی انسان جامعۀ ما به دور از هر نوع تعاملات خویش برتر بینانه آن وظیفۀ سترگ وتأخیر نا پذیری علمی وفرهنگی است که در شرایط حاضر مردم ما بیشتر از هر وقت دیگر نیازمند آن بوده ودر ین راستا تأکید روی نکات اساسی ذیل را بخود ضروری میپندارم:
    1- تلاش همه جانبه در جهت ایجاد یک سیستم دقیق وهمه جانبۀ خوانش ونگارش که جوابگوی نیازمندی های واقعی مردم تورک در افغانستان در شرایط کنونی شده بتواند.آنهم دارای چندین بعد مرتبط باهم است، که از آن جمله دو بعد اساسی ومهم آن بیشتر از همه قابل توجه جدی است:
    الف- کار بالای ایجاد یک سیستم کامل الفبائی با در نظر داشت اصوات ،مخارج ،حرکات واداها در زبانهای رایج تورکی ازبیکی وتورکمنی در افغانستان ورابطۀ آنها با زبان های مشابه در دیگر کشور های منطقه وجهان.
    ب- تنظیم یک سیستم کامل گرامری یا صرف ونحوبا در نظر داشت ایجاد سهولت سوادآموزی وزبان آموزی برای مردم تورک افغانستان.
    2- آغاز نمودن یک کار تحقیقاتی مؤثروپلان شده در راستای باز شناسی واحیای فرهنگ وادبیات مفقود شده وسر کوب شدۀ تورکها در افغانستان وجهان، ومعرفی نمودن همه جانبۀ آنها به خلق تورک ودیگر مردم ساکن افغانستان وجهان، به منظور نجات اقوام وملیت های تورک از توطئه های مخرب وهویت زدایانه حاکمیت طلبان وبرتری جویان.
    درین رابطه تمرکز ودقت بیشترروی نکات اساسی ذیل ضروری میباشد:
    الف – تحقیق بالای تاریخ زبان وادبیات تورکی وتاریخچۀ زبان های تورکی ازبیکی وترکمنی با مراجعه به اسناد ومدارک معتبروقابل اعتمادعلمی.
    ب - کار وتحقیق بالای تنظیم ومعرفی ادبیات عامیانه وفولکولوریک مردم ازبیک ترکمن در افغانستان ومعرفی پیوند ها وروابط آنها با دیگر زبان های تورکی در منطقه وجهان
    ج – معرفی شخصیت شاخص علمی وفرهنگی تورکها در گذشته وحال ومساعد ساختن زمینه های مؤثر معرفی شدن مردم ما با آثار ودست آورد های آنها .
    د - جلو گیری از پیچیده سازی شیوه های آموزشی زبان وتلاش هر چه بیشتر در جهت فراهم سازی شیوه های هرچه سهل ترآموزشی زبان های تورکی ازبیکی وتورکمنی برای مردم تورک در افغانستان .
    3- تعمیم معارف توأم باتلاش گسترده در جهت عمومیت بخشیدن نگارش ،خوانش وگویش به زبان های مادری تورکی در بین مردم تورک ،بالخاصه نسل جوان.
    به منظورنیل به این هدف قبل از همه ضروری است که یک شیوۀ معقول ومنطقی خوانش ونگارش با درنظر داشت مشخصات اساسی شیوه های گفتاری تورکان در افغانستان تنظیم وتعمیم یابد. وتلاش صورت گیرد که این سیستم تا حد ممکن ساده وقابل هضم باشد . از تعمیم گرایشات پیچیده سازی با بکار گیری مصطلحات کلاسیک ویا اصطلاحات کار بردی در دیگر کشور های تورک زبان در صورتیکه معادل آنها در گویش های روز مرۀ مردم ما موجود باشد جلو گیری شود . تا مردم ما تحت آموزش زبان مادری باز هم مجبور به فراگیری یک زبان خویشاوند ویا زبان نسل های ماضی نه شوند.که این هر دو به عقیدۀ من به پروسۀ تعمیم آموزش زبان های مادری تورکی ازبیکی وتورکمنی در کشور ما سخت زیان بار بوده ومردم مارا که در طی دهه های متمادی محروم از بکار گیری زبان های مادری در آموزش وپرورش بودند ودر معاملات روز مرۀ زندگی مجبور به استفاده از زبان های دیگر بوده وامروز قادر به خواندن ونوشتن به زبان ها مادری خود ها نمیباشند وحتی در محافل ویژۀ تورکان مجبور به استفاده از زبان پارسی میباشند سخت در مضیقه قرار داده وحتی ممکن است از آموزش زبان رویگردان سازد .
    البته این به معنی خود داری از غنی سازی وتکامل زبان نبوده بلکه غنابخشی عینی ومنطبق با واقعیت وجودی مردم تورک در یک سرزمین معین است که تحت تأثیر عوامل مختلف سیاسی،اقتصادی،فرهنگی، جغرافیاوی وغیره یک سلسله مشخصات معین زبانی وفرهنگی خویشتن را ایجاد ودر زندگی روز مره بکار میبرند.
    بناءًهدف نخستین درین مرحله، ایجاد وبنیاد گزاری یک سیستم مؤثر باز گردانیدن مردم ما به دنیای گمشدۀ معنی ومعرفت آنا ن از مجاری ممکن وبسیط آن است ،تا در غلطید ن به اعماق جلوه های نمایشی ومقرمط زبان گونه تحت نام ادب وادبیات که فهم آن برای تودۀ مظلومی که سالیان بس درازی را در مهجوری از زبان وادبیات خود به سر برده وامروز تازه دارند سر از اعماق خاکستر پیکر سوخته وهزار پارۀ خود بلند میکنند، معمای پیچیده در هزاران لای رمز وراز باشد. نخست باید توده را باسواد ساخت وبعد دعوت به فهم کلام ادیب وسخنورش باید نمود ، نه آنکه طفل نوپا وآرزومند معرفت به جهان پیرامونی را با غرق نمودن در دنیای ابهامات بالاتر از ظرفیت فهم او گریزان از فهم وآموزش ساخت .
    بازهم تأکید من روی این نکته است که، تلاش شود ،با هر وسیلۀ که میسر باشد مردم خود را به زبان مادری با سواد ساخته ودر محافل ومجالس ویژۀ تورک زبانان گفتار ها ،نوشتار ها ،مباحث،ومناظرات باهمی را به زبان های مادری تعمیم بخشیم. ایمان واعتقاد من به رستگاری مردم تورک زمانی کامل میشود که دو تورک همزبان در میان هزار ان نفر غیر خودی از تکلم وتبادل نظر به زبان مادری شرمگین نه شده وبا افتخار تورک بودن وانسان بودن خودرا به مثابۀ جلوه وآیۀ عظمت آفرینش به نمایش بگذارند ، این خود نیازمند بیرون کشیدن مردم از اعماق تیرۀ بیسوادی به زبان مادری است که حاصل تداوم دراز مدت اسارت واستبداد است.
    آیا دردی ازین سهمناکتر برای یک قوم وملیتی وجود دارد که انبوهی داکتر ، پروفیسور ،انجنیر ودیگر دارندگان تحصیلات عالی ومسلکی را با خود داشته باشد ولی همۀ آنان بیسواد در زبان مادری باشند واز سخن گفتن به زبان مادری عاجز واز نوشتن به آن بی بهره باشند
    چه زیبا گفته آن مرد خرد مند که : اگر دانستن زبان دیگران برای توهنر است ،ندانستن زبان مادری کمال بی هنریست .
    پس بیایید احیای فرهنگ ومعنویت را از آموزش زبان مادری آغاز کنیم ودر طلب آن روزی سعی به خرچ دهیم که تاریخ ،فرهنگ وشخصیت های علمی وفرهنگی خود هارا به خود وفرزندان خود مجبور به معرفی کردن به زبان های دیگران نباشیم .
    به امید آن روز
    دنمارک ، کپنهاگن 29 اکتوبر 2008

    نکاتی چند پیرامون" مزج قسمی مغول ها با آریه های آسیایی " وافسانه های دروغین

    غلام سخی سخا
    قسمت اول
    سیسرون فیلسوف مشهور یونان زمانی گفته بود:« هر چیز پوچ و بی معنی در کتب فلاسفه یافت میشود.»(1)
    درحقیت تعداد ازکتاب های تاریخی وبعضی نوشته ها نیزازاین امرمستثنی نمیباشند. یا به عبارت دیگرگفته مذکور، متاسفانه در مورد برخی کتب تاریخی نیز صدق میکند.یعنی ورق به ورق اش آگنده ازدروغ پراگنی، چشم بستن برحقایق وسرپوش گذاشتن برآن روی مصلحتی افسانه بافی اتهام بستن، اهانت به دیگران، هویت سازی و هویت ستیزی ودیگر حرف های پوچ و بی اساس میباشد.
    چنبن افسانه ها محصول ذ هن به اصطلاح مورخینی است که پابند هیچ چیزنبوده واصل بیطرفی را درنگارش تاریخ کاملا فراموش کرده اند. فقط هوش وحواس خود را به این نقطه متمرکزکردند که چگونه بتوانند واقعیت ها را به خاطر خوش خدمتی به دربار ها ویا طبق ذهن علیل و مریضگونه خود تحریف کنند، گروهی را شهرنشین وصاحب فرهنگ عالی معرفی کنند و دیگری را علیرغم داشتن فرهنگ وتمدن وسابقه پرافتخار، برای ارضای .عقده مهرومیت اتنیکی خود وحشی وفاقد مدنیت درجهان بشناسانند. بنابرین کلیه قدرت ذهنی خودرا، صرف پنهان کردن معایب بزرگ خود و بد معرفی کردن دیگران کرده اند. وچون ذهن شان کاملا خالی شده بود، نتوانسند فکر کنند که روزی دروغ ها و جعل کاری شان برملا و اعتبار تاریخ نویسی شان نقش برآب شده و محصولات چندین ساله فکرعلیل شان غیر قابل استفاده میشوند .
    چنانکه ملاحظه میشود، یک عده مورخین راستین و متعهد نیز،احساس نفرت و بیزاری خودرا نسبت به هم مسلکان افسانه ساز و دروغ باف خود پنهان نکرده و با قلم توانمند حود در کتاب های ارزشمند شان،چهره های آنهارا به عام و خاص برملا ساختندو میسازند.
    بخاطر باید داشت که.بایستی این چهره های بی اعتبار شده، درس عبرت بر کسانی باشند که هنوز از تلاش های مذبوهانه در راستای تحریف واقعیت ها و جعل تاریخ و انکار هویت دیگران دست بردار نیستند.
    « آلودگی تاریخ میانه ایران با افسانه، آنچنان وسیع است که دریک جمله وتا انجا که به اسناد و منابع باالنسبه قابل اعتنا و اعتماد مربوط میشود،تاریخ مدون ایران، پس از ورود اسلام به این سرزمین آغاز میشود و ما چیزی از ایران پیش از اسلام ،از مبدا هخامنشیان ،جز افسانه فردوسی و چند سنگ نوشته گمراه کننده بدست نداریم.» (2)
    «آنچه را "مورخین" شوروی برسرتاریخ وبویژه"تاریخ شرق" و بخصوص تاریخ "ایران"و از همه بدتربرسر"تاریخ ایران معاصر" به وسیله ایوانوف و امثالهم آورده اند،چنان است که اساس بیزاری از "مورخ"را در خواننده تیز بین دامن میزند.»(3)
    « غا لب آثاری که تا کنون در خصوص تاریخ ایران باستان نوشته شده است،با غرض ورزیها وگرایش های آریا محورانه توام بوده که نتیجه ان غیر قابل اعتماد بودن این رسالات متعدد بوده است........بر خلاف تمام ممالک جهان ،در کشورما ایران علم تاریخ راهی نا هموار و فاجعه آمیزوغالبا دورازحقیقت پیموده است» (4)
    یک نمونه ازین نوشته های بی مایه وسراسر افسانه که به قلم امیرحسین خنجی تحت عنوان " فرزندان سبکتگین... " می باشد با نگاه سطحی به محتوای خصمانه وبی مایه آن، دریافت که نویسنده مذکور با چه انگیزه ومقصدی آنرا نوشته است.ازابتدا تا انتهای این کتاب جزء بد گویی عقده گشایی در برابر ترکان، چیزی دیگری درآن وجود ندارد.
    آقای خنجی در مورد سلطان محمود غزنوی مینویسد: « محمود سبکتگین فرزند مردی غلام شده از یکی قبایل آسیای میانه بود. چنانکه میدانیم شیوه زندگی قبایل بیابان نشین درهر جا که باشند شباهت های بسیار نزدیکی به هم دارند...هر عقیده جزء عقیده آنها باطل و غلط است و هرکس مرام ومسلکی چون آنها ندارد درخورنابودی است .همین شیوه نگرش قبیله ی این است که اساس جهاد برای نشرعقیده را بوجود میآورد. درسنت ایرانیان هیچگاه ودر هیچ زمانی چنین طرزفکری نمود نیافته است .»
    آقای خنجی نیک میدانند که سبکتگین درجریان جنگ ها اسیرگردیده، مفهوم اسارت ازمفهوم بردگی فرق دارد یعنی شخص اسیر، برده نمیباشد. اگراحیاناُ اوبنابرقول تاریخ نگاران مغرض ومزد بگیر فروخته شده هم باشد، درین امراراده واختیارازاوسلب گردیده بود.به هرحال اسارت یک شخص نباید دستاویزی برای تبلیغات سوء و اتهامات نا روا علیه یک قوم قراربگیرد. درحالیکه ازبرکت همین فرزند " غلام؟"، شما امروز فارسی صحبت میکنید، این لسانی است که خاستگاه اصلی اش براساس عقاید دانشمندان وزبان شناسان، ماورالنهربوده وسلطان محمود غزنوی با فرستادن هزاران معلم برای تدریس این لسان به ایران وهندوستان، شما را صاحب لسان ساخت. زبان شما، زبان پهلوی بود که در زمان ساسانی ها به آن تکلم میشد وبعدازآمدن اسلام منسوخ شد.وهیچ گونه شباهتی با فارسی دری ندارد وحتی تا قرن هفتم هجری کسی نمی تواند یک بیت شعرویا یک نثرفارسی دری را درایالت فارس ایران، پیدا کنند. آنهای که ادعا دارند زبان دری ادامه زبان پهلوی است،راه کاملا خطا می پیمایند.چنانچه درمورد خاستگاه زبان فارسی دری سعید نفیسی مینویسد:« نظم ونثرزبان دری را، باید زاده ماورالنهر و دربارسامانیان دانست». دکترتقی وحیدریان کامیاره میگوید که « مسئله خاستگاه دری یعنی فارسی نو، معمای است ناگشوده... به نظرمن، فارسی دری برخلاف ایران شناسان ادامه پهلوی ساسانی نمی تواند باشد.»(4)
    عین مطلب را ده ها دانشمند و زبانشناس نیزتاکید کرده است. بناءََ عوض پست گویی ودروغ نویسی علیه سلطان محمود، سپاسگذار او باشید. اگرواقعیت نویسی غرورشما را جریحه دارمیسازد، کوشش کنید که با دروغ نویسی جعل کاری وتبلیغات زهرآگین علیه اقيام دیگرخود را از مقام تاریخ نویسی به سطح کلوخپران باز تنزیل ندهید.
    بنابرمدارک تاریخی واظهارات دانشمندان، خدمات سلطان محمود غزنوی به اسلام درقدم اول ولسان وفرهنگ فارسی درقدم دوم، غیرقابل انکاراست. نوشته ی زیرمتعلق به یک دانشمند همزبان فارسی زبان بوده، امید است جعلکاران با خواندن آن، راستگویی وصداقت نویسی را یاد بگیرند:« ترکان این امتیاز و افتخاررا دارند که ازغزنویان تا قاجارگردانندهء تاریخ و فرهنگ و سیاست ایران بوده اند، بی اینکه درین مسیر دراز وهزارساله ی حاکمیت، حتی اندکی به حقوق و مظاهردیگراقوام ساکن این سرزمین تجاوزکنند وانرا نادیده بگیرند، حاکمان ترک هرگز دیگران را، مانند حاکمیت... بی ریشه ، مجبوربه ترک زبان و لباس وآداب و رسوم بومی خود نکرده اند و درزمان تسلط انها ایران پیوسته تجمعی از"ممالک محروسه" با حقوق برابرقوم شناخته میشده و حایی ثبت نیست که گفتن و نوشتن و یا لباس پوشیدن و رقصیدن به زبان و شیوه ترکی امتیاز ویژه ای شمرده شود آنها در مقاطعی پایه های عالی ترین فرهنگ و هنر اسلامی را در رده ها و زمینه های مختلف و بویژه معماری ریخته اند و ترکان عثمانی تا استقرار حکومت جهانی مسالمانان فاصله ی چندانی نداشته اند و میتوان گفت که مفهوم ملی و سرزمین ایران که امروز پذ یرفته ایم ، حاصل سیاست زیرکانه ی متحد کردن ده ها ملت و قوم مختلف در زیر پرچم واحد در زمان صفویه است که یک حاکمیت مطلقا" ترک شمرده میشود، و ترکان میتوانند این الگوی هزار ساله را دربرابرمسـولین سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی قرار دهند » ( سابت ناریا)(5)
    چقدراین جمله ی شما (هرعقیده جزءعقیده آنها باطل وغلط است...) درمورد شرایط کنونی ایران مصداق دارد. فقط توجه شما را به نامه ی زیر که به عنوانی رئیس جمهور ایران نوشته شده، جلب میکنم وازمطالعه ی دقیق آن خواهید یافت که ذهنیت قبیلوی به چه مفهوم وچه کسانی دارای چنین ذهنیتی میباشند وآنهم درشرایط قرن بیست ویکم.
    « آقای رئیس جمهور! من به عنوان یک معلم، به هیچ رو نمی توانم باورکنم که کسانی درین مملکت، پاداش بگیرند وتشویق شوند تا با معلمان بستیزند و اهل فکر و فرهنگ را ازاندیشیدن ونوشتن وسخن گفتن بترسانند... وقتی جماعتی بی فرهنگ، یک عضو فرهنگستان را به جرم آراء شخصی وی... مستحق هتک وشتم میدانند، دیگرچگونه با دانشجویان، ازامید به آینده و ازتحقیق آزاد، وازحریت وشجاعت، اندیشیدن و از فضای مستعد جامعه برای استقبال از آراء آنان سخن میتوان گفت؟... و از همه بالاتر چگونه میتوان نظاره کرد که این همه سیاه کاری ها و ولایت فروشی ها وتفتیش عقیده ها وتحمیل سلیقه ها، بنام محبوب دین وشریعت و ولایت صورت میگیرد........من اینک درسوگ دانشگاهی نشسته ام که درآن، گروهی، مرگ علم وتولد بربریت را جشن گرفته اند، من اندیشناک حرمت وعظمتی هستم که مظلوم ومایوس، خون میخورند و خاموش می نشینند...»(6)
    « .. برای دولت وحکومت یک کشور، فخری وفضیلتی نیست که دانشگا هیان وهنرمندانش،مظلوم ومرعوب به جرم ابراز آراء خود در هراس و نا امنی به سربرند وازاظهارسرمایه فکری خود خائف باشند...»(7)
    نوشته فوق از بربریت وفرهنگ ستیزی واحیای تفتیش عقاید قرون وسطایی درایران حکایه دارد.اگرمشخصه قبیله گرایی، بنابرتعریف شما عدم پذیرش عقاید دیگران باشد، حالت یدترآنرا درقرن حاضرمیتوان درایران شما، مشاهده نمود. نمونه های روشن آن قرارآتی میباشند:
    - درپایتخت یک کشوراسلامی،اهل تسنن حق ندارند،مسجد خودرا داشته باشند وعلمای
    اهل سنت مورد تهدید وشکنجه قرارمیگیرند. درحالیکه این امکان درکشورهای غربی، برای مسلمانان وجود دارند که مساجد خود را داشته باشند.
    -.مخالفین رژیم وحشیانه وبیرحمانه سرکوب گردیده وچیزی بنام حقوق بشردرکشورشما شناخته نشده است.
    -(65)درصد مردم ایران ازداشتن ابتدایی ترین حقوق یعنی تحصیل به زبان مادری محروم اند. رژیم فاشیستی وباستان پرستان ایرانی میخواهند هویت مشترک برتمامی ملیت های ایرانی تحمیل نمایند.
    - تعدادی ازدانشمندان اجازه دریافت نمیکنند تا ذرکنفرانس ها حضور بافته وسخنرانی نمایند.
    - کتاب های تاریخی که درآن واقعیت های تاریخی انعکاس یافته وافشاء کننده ی تحریف ها وافسانه نویسی های هشتاد سال اخیر، درایران اجازه چاپ وفروش ندارند و ده ها موارد دیگر.
    .درمورد این نوع جنایات دولتی که حاکی ازتسلط وتحکم ذهنیت قرون وسطایی و سیاست عدم تحمل و پذیرش عقاید وافکاردیگران درقرن بیست ویکم است، آقای خنجی، نه تنها حاضرنیست چیزی بگوید وبنویسد بلکه ازآن استقبال و حمایت هم میکند. .به قول کارل گوستاو یونگ هرچه ملت ما انجام میدهد، خوب است وهرچه که دیگران انجام میدهد بد است."
    نویسنده محترم دربخشی ازنوشته خود، ازشیوه زندگی قبایلی وعقاید آنها مینویسد که" ... وهرکس مرام ومسلکی چون آنها ندارد، درخور نابودی است وهمین شیوه نگرش قبیله این است که اساس جهاد برای نشرعقیده را بوجود میاورد و موصوف با بسیار افتخارمیگوید که در سنت ایرانیان هیچگاه ودرهیچ زمانی چنین طرزفکری نمود نیافته است"
    به اساس این گفته ایرانی ها برخلاف همه اقوام موجود درجهان، راه رشد غیرقبیلوی را سپری کرده وارد مرحله پیشرفته زندگی شدند. ادعا ی " هیچگاه وهیچ زمان" طرح کسانی هستند که یا کاملا خواب هستند ازجریان و رویداد های جاری ایران خبرنمیشوند ویا اینکه ازنظرآنها اعمال زشت وغیرانسانی خودی ها قابل تائید وپذیرش میباشند.
    لازم است بگویم، آنهای که صاحب عقیده هستند، برای نشرعقاید خود ازهر وسیله به شمول جهاد استفاده میکنند. این تنها صفت ویژه مردم قبایل نیست. آنهاییکه فاقد عقیده هستند، برای غارت وچورچپاول به کشورکشایی می پردازند.یک نمونه ی آن کوروش است که ازطرف باستان پرستان، بانی حقوق بشرخطاب میگردند. زمانیکه وی کشورلیدی ها را اشغال کرد وعساکرش مشغول تاراج وچپاول شهر بو دو پادشاه اسیرلیدی ها موسوم به کرزوس ازکوروش پرسید که عساکرتو چه میکنند کوروش جواب داد که شهر و خزانه ی ترا غارت میکنند. همچنان وی به کشور ملکه تومیرس با وصف اخطارها ازجانب ملکه، حمله کرد، به قول هیرودت درمیدان جنگ سربریده شد. ویا حمله کمبوجیه به مصر و یا حمله ی ذاریوش به مملکت" ایشغوزها " سکا ها" وده ها نمونه دیگرازین قبیل.
    ثانیا به این عالی جناب باید گفت که بعد ازظهوراسلام به استثنای دو شاه پهلوی، ایرانیان هرگز درراس قدرت نبوده اند .آخوند های امروزی علیرغم آنکه موثر ترین آنها را رجال ترک تشکیل میدهد ولی تحت تأثیر احساسات مذهبی اگر فرصت برای شان میسرگردد، جهاد را نه تنها در برابر اسرائیل بلکه علیه (90) درصد اهل تسنن جهان، شروع و آنها را به زور وادار به قبول شیعه گری خواهند ساخت.
    با یک مقایسه ی کوتاه شرایط قرن دهم با شرایط قرن بیست ویکم میتوان گفت که:
    درآن زمان به سه لسان ( ترکی، عربی و دری) سخن گفته میشد ونشانه اندک تعصبی در برابر لسان دیگران درهیچ آثار تاریخ ملاحظه نمیگردد. برخلاف شرایط سلطان محمود غزنوی درزمان شاهان پهلوی وآخوند های بر سراقتدار ایران سیاست فاشیستی وشوینستی یک زبان دریک کشورهشتاد میلیونی تحمیل میگردد واعتراضات دادخواهانه ترک ها وعرب ها وکردها وبلوچ ها نه تنها شنیده نمیشود بلکه این
    اعتراضات ومظاهرات به خاطردسترسی به ابتدایی ترین حقوق مشروع وحشیانه سرکوب میگردد.
    دانشمند محترم رضا" براهنی" درمورد عمل کرد وحشیانه ی زمامداران رژیم پهلوی وآخوند های امروزی می نویسد « شاه سابق ایران همه فرصت های کثرت فرهنگی را با کشتار درتبریز،زنجان،اردبیل،.. ازبین برد،و درواقع اصل اساسی دموکراسی درایران یعنی باسواد شدن درعصرتعلیم وتربیت به زبان مادری را تبدیل به یادگیری به زبان فارسی یعنی زبان یک سوم مردم ایران کرد. ... تنها سلطنت پهلوی نبود که روشنفکرکشی کرد، روحانیت روی سلطنت را ازنظر روشنفکرکشی سفید کرد» سایت آچیق.
    .درآن زمان (400) نفرشاعروادیب با مساعدت مادی ومعنوی تشویق وترغیب میگردید مگرحالا دانشمندان اجازه ندارند درکنفرانس ها اشتراک وسخنرانی نمایند.درآن زمان یک گروپ خاصی،اعمال تبلیغاتی خود شان،منجربه تعقیب واذیت آنها میگردید مگرحالا اجتماع بزرگ اهل سنت، روشنفکران ودانشجویان مورد شکنجه واذیت قرارمیگیرند.ده قرن قبل،سلطان محمود غزنوی،هیچ کشوری را تهدید به محو و نابودی از روی زمین نکرده بود مگردرقرن بیست ویکم،چنین تهدیدی ازجانب احمدی نژاد صورت میگیرد.
    آقای خنجی! اگر سلطان محمود غزنوی،ترک نمی بود واندک ارتباط زبانی یا تباری با شما میداشت شما وامثال شما صد ها کتاب برای توصیف وتمجید اش مینوشتید.واورا می پرستید.فقط داشتن اصلیت ترکی او باعث خشم وغضب شما گردیده وعلیه او و تبارش به یاوه سرایی پرداختید. ونکته مهم که " بارتولد " به آن اشاره میکند این است که: « سبکتگین که بعد ها انساب نویسان متملق وی را از اخلاف شاهان باستانی ایران نامیدند یکی ازترکان کافربود»(8)
    آیا جناب شما متوجه شدید که بارتولد کی را مخاطب قرارداده است.ازین نوشته برمیآید که یعنی چنین کوشش ناکام قبلا برای ایرانی معرفی کردن سبکتگین،صورت گرفته است.ولی بعد ازتلاش بی نتیجه وناامید کننده،به نوشته های تند وتیزومملوازکینه ونفرت علیه ترک ها به خصوص ترکان غزنوی کتاب ها را پرکردند ودروغ های را به آنها نسبت دادند.عوض چرند نویسی ودروغ بافی،خودرا زحمت ندادند که ازخود بپرسند آیا امکان دارد هویت قومی شخص را تغیرداد ویا با ادعای ناحق مال دیگران را ازخودکرد.ویا هرجای که پای شوم هخامنشیان وساسانیان رسیده باشند،ایران نامیدوشخصیت های آنجا را ایرانی نامید. ازین برمیاید که شما این حق را برخود قایل هستید وبه هرتلاشی دست میزنید که تا مال دیگران را از خود کنید. آیا به عرب ها این حق را میدهید که ایران را ازخود بدانند.آ نها هم چند صد سال درایران حکومت کردند،مگرشما عرب هارا اشغالگر خطاب میکنید. وترکان که به قول ابن خلدون،ساکنین اصلی ایران اند،وهزارسال درین کشورحکومت کردند،نه تنها بومی بودن آنها انکارمیشود بلکه کتاب های درسی تاریخ مدارس ایران طوری نوشته شده که دانش آموزان احساس نمیکنند که درایران، ترکان هزارسال حکومت کرده باشند..اسکندرزمانی جهان را فتح کرد وامروزهیچ هموطن اومثل شما ادعا ندارد که جهان ازمااست.ویا ترکان عثمانی برای (624) درسه قاره ی ( آسیا، افریقا و اروپا) حکومت کردند،هیچ ترک ادعا نمی کند که هرسه قاره مذکورازماست. درجهان،این فقط وفقط شما هستید که مثل فاشیست های آلمانی، هرمنطقه ی راکه هخامنشیان اشغال نمودند،ازخود محسوب مینما یید. چنانکه چمبرلن ادعا میکرد که همه نوابغ عمده جهان به شمول حضرت مسیح آلمانی اند. نویسنده ها ومورخین مانند آقای خنجی ، با تقلید مستقیم ازچمبرلن ،ادعا میکند که همه شخصیت های ادبی وفلسفی مانند ابن سینای بلخی ومولانا ی بلخی ، البیرونی وغیره ایرانی اند.
    آقای خنجی مینویسد « سلطان محمود.......تمامی تاسیسات علمی ری که بازمانده دوران برمکی ها بود و امیران دیلمی نیزآنهارا بازسازی کرده بود منهدم کرد کتابخانه بزرگ ری که دارای ده ها هزارعنوان کتاب درزمینه های مختلف علمی بود را ویران کرد وکتاب هایش را بیرون اورده آتش کشید.»
    ادعای مضحک ترومسخره ترازین شاید کسی نشنیده باشد.نویسنده محترم برای یک لحظه هم با خود فکرنکردند که اگرپرسشی طرح میگردید واز وی خواسته میشد که مولفین ده ها هزارجلد کتاب والفبای استفاده شده درین کتاب ها را معرفی کنند، چه جوابی میداشت.
    ادعای مشابه ازطرف دروغ نویس دیگری موسوم به زرین کوب مطرح گردیده که برعکس ادعای فوق اینبارعرب ها هستند که به کتاب سوزی متهم میشوند بخوانید « بدین گونه شک نیست که در هجوم تازیان، بسیاری ازکتاب ها و کتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است...نام بسیاری ازکتاب های عهد ساسانی درکتاب ها مانده استکه نام ونشانی ازآنها باقی نیست.حتی ترجمه های آن نیزکه دراوایل عباسی شده ، ازمیان رفته است. پیدا است که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتاب ها مناسب نبوده است ، و سبب نابودی ان کتاب ها نیز مین است باری ازین قراین پیدا است که در حمله عرب بسیاری ازکتاب های ایرانیان ازمیان رفته است.گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص بر مداین دست یافت درانجا کتاب های بسیاردید نامه به عمر بن خطاب نوشت درباب این کتاب ها دستوری خواست. عمردرپاسخ نوشت که ان همه را به آب افگن که اگر آن چه درآن کتاب ها است سبب رهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است ...از ین سبب آن همه کتاب را درآب یا آتش افگندند.»(9)
    ادعای آقایان "خنجی و زرین کوب" عاری از حقیقت است.زرینکوب، بزرگترین وبی اساس ترین تهمت را درحق خلیفه دوم مسلمانان حضرت عمر(رض) نسبت داده اند.من ازین آقای مورخ افسانه نویس می پرسم ،شما که از نامه حضرت عمر فاروق (رض) خبردارید،بگویید که آن نامه را درکجا دیدید وفعلا ان نامه در کجا قراردارد و درکدام تاریخ نوشته شده است؟ وضمنا بگویید که نویسندگان کتاب های مورد ادعای شما چه نام داشته ادند ودرکدام زمینه ها نوشته شده ونام های آنها از چه قرارمیباشند وبه کدام زبان تحریرگردیده بودند؟
    خواننده عزیز! ازروی این دوادعای بی اساس، دفعه اول کتابها به دستورحضرت عمرفاروق(رض
    ازبین برده شد. .درفاصله بین خلافت حضرت عمرو سلطان محمود غزنوی ،ده ها هزار کتاب مورد ادعای آقای خنجی درزمینه های مختلف علمی بدون کاغذ ونویسنده مثل گیاه اززمین روییدند وآنها را سلطان محمود غزنوی بنابر ادعای دروغین آقای "خنجی" به آتش کشیدند.
    لازم به گفتن است که اگرواقعا سلطان محمود غزنوی کتاب سوزمیبود مثل که صد ها جلد کتاب های ترکی درایران وافغانستان سوختانده شده است،چرا شاهنامه را با وجودداشتن محتوای ضد ترک اش نسوختاند؟آیا نمی توانست چنین کاری را بکند؟البته که میتوانست.چرا نسوختاند؟.اگراوهمچوذهنیت که آقای خنجی نسبت داده اند،میداشت.شاهنامه را به خاکسترتبدیل میکرد.حال شما ازداشتن افتخارشاهنامه محروم میبودید.ذهنیت وافکاروالای اورا نه شاهان زبان کش وکتاب سوزقرن بیستم پهلوی ونه آخوند ها ونه نویسندگان دروغ نویس وباستان پرست ایرانی دارند. اگراوکتاب سوزوفرهنگ کش می بود،غزنی به یکی ازمراکزبزرگ علوم وشعروادب تبدیل نمیگردید.
    نوشته زیرکریم " کشاورز" دلیل محکم بررد اکاذیب آقای " خنجی" مبنی برموجودیت ده ها هزارکتاب های مختلف علمی وبه آتش کشیدن آنها توسط سلطان محمود غزنوی ،است
    . کریم " کشاورز" می نویسد: «این بود روزگارزبان فارسی به هنگام حمله تازیان به ایران. کتاب های ما راسوزاندند ویا به آب شستند وادبیات مکتوب مارا نابود کردند.فقط معدودی ازمغان،که ازراه دین نان میخوردند،برخی ازبخش های اوستا که مربوط به نیایش ودعاها بود محفوظ داشتند.جمعی نیزکه توانگربودند به هندوستان مهاجرت کردند واوستا وبعضی کتاب های دیگر را باخود بردند(!) تقریبا درطی سه قرن چیزی به زبان فارسی نوشته نشد یا آن مقدار کمی که نوشته شد به دست ما نرسید.»(10)
    اعتراف صریح آقای کشاورز،این را به ثبوت رساند که ادعای خنجی مبنی بروجود هزاران جلد کتاب علمی درایران کاملا بی اساس است. دیدید که معدود کتاب های هم وجود داشته، به هندوستان برده شده. وبرای مدت سه قرن کتابی هم به لسان فارسی نوشته نشده است.پس این سوال را آقای خنجی پاسخ بدهد که ده ها هزارکتب علمی درزمینه های مختلف ازکجا شدند؟ نه امکان افتادن آنها ازآسمان موجود است ونه هم سبزشدنش مثل گیاه اززمین.
    خوشبختانه، نوشته های متناقض نویسندگان ومورخین،دروغ نویس کاملا کافی است که یکی را علیه دیگری منحیث دلیل محکم استفاده نمود علاوه براین ها، اعتقاد مورخین ودانشمندان زیرنیزقابل ملاحظه میباشند.
    بارتولد مورخ شوروی سابق درمورد نبود کتاب درایران پیش ازاسلام چنین میگوید: «احتمال قوی این است که در آسیای میانه مانند ایران دوران ساسانی ( تکرارمیکنم مانند دوران ساسانی، تاکید ازمن است) تالیفات تاریخی به معنی صحیح کلمه وجود نداشته و فقط روایات وافسانه های درمیان خلق رایج وشایع بوده وآن هم پس ازاسلام آوردن مردم اهمیت خودرا ازدست داد ،به فراموشی سپرده شد بدون آنکه فاتحان به این منظوربه زورمتوسل شوند» (11)
    « بریان در کتاب خود " تاریخ امپراطوری هخا منشیا ن " میگوید که: « ازمهمترین ویژگی تاریخ هخا منشی آن است که پارس ها خلاف اکثراقوام جها ن گشا هیچ گونه گواهی مکتوب به مقهوم داستانی آن ازخود باقی نگذاشته اند. این نکته قابل تذکراست که خلاف مثلا پادشاهان آسور،شاهان بزرگ هخامنشی فرمان به نوشتن " سالنامه ها" نداده اند تا در آن شرح عملیات قهرمانی خود درمیدان های جنگ یا درصحنه های شکار ثبت و ضبط کنند. ما هیچ شرح وقایع روزانه زمان بندی شده که یک منشی ووقایع نگار درباره " هخامنشی" به امر شاهان بزرگ تنظیم کرده باشد ازین عصرنداریم»(12)
    به اساس گفته دو مورخ مشهورفوق،در ایران قبل ازاسلام حتی یک جلد کتاب وجود نداشته چه رسد به هزاران جلد کتاب. زمانیکه کشوری ازداشتن سواد بی بهره باشند،چگونه ممکن است ازوجود کتاب وکتابخانه سخن گفت.اگراینها کتاب میداشت دکترلاریجانی نمی گفت که مردمان ایران قبل ازاسلام بیسواد ،بی فرهنگ ووحشی بودند.
    .دانشمند محترم ناصرپورپیرارمیگوید :« ازهیچ راهی نمیتوان انتقال کتابی را از زمان ساسانیان به دوران اسلامی اثبات کرد زیرا نه فقط زبان پهلوی ظرفیت وتوان کتاب نویسی وحتی ظرافت به شعر را نداشته است، بلکه تا امروزسطری ازکتاب های ادعای به زبان پهلوی را نیافته ایم».(13)
    این همه دلایل ونوشته های فوق الذکرنشان میدهند که ادعای آقای خنجی دروغ محض میباشد.اگربه این همه دلایل قانع نیستید، شما که ازکتاب ها خبرداشتید ونویسنده های این کتاب هارا نیزمیشناسید، ممکن است ازمیان ده ها هزارکتاب های علمی مورد ادعای خود، فقط نام ده جلد آنرا با نام نویسنده اش ودرکدام زمینه نوشته شده،برای معلومات ما بنویسید
    ادامه دارد
  • بازگشت به صفحه اصلی
  •