• بازگشت به صفحه اصلی
  • donderdag 11 september 2008

    یک اردوگاه سوم و دیگر هیچ

    یک اردوگاه سوم و دیگر هیچ

    دیگر کارد به استخوان رسیده و تحمل این همه جنایت، جنایت است

    چهار شنبه 10 سپتامبر 2008, نويسنده: یعقوب ابراهیمی

    در تاریخ مجهول معاصر ما تا حال هیچ سازمان دموکرات یا فراکسیون انقلابی ای که داعیه دار آزادی و دموکراسی واقعی و حتی انسان باوری باشد، با ریشه های محکم جامعه شناختی آنطوریکه باید، قد علم نکرده است. جریانات نام نهاد دموکراتیک و حتی چپ، با توهمی که از اوضاع سیاسی و اجتماعی افغانستان داشتند، بدون درک درست از واقعیت های عینی و تضاد های برجسته ی درون طبقاتی درین کشور از آنجاییکه ریشه ی عمیق علمی در جامعه نداشتند، وقتی نوک کلاه شان را نشان دادند، بیرحمانه سرکوب شدند. بنیادگرایی و تمامیت باوری ریشه دار در جامعه ی کهنه پرست و وابسته به بیرون ما با تمام قدرت، بیدادگرانه نقش محوری را در اختیار دارد؛ و بدین سان است که جامعه و دار وندارش در سایه ی شوم این دایناسور هزار سر هر روز خورد میشود.

    جرقه های کوچکی هم که بعد از درنگ های طولانی مدت درخشیدن می گیرند، بزودی در سایه روشن های این توهم تاریخی به چشمان درنده ی گرگان گرسنه ای مانند میگردند که دریدن ما را در کمین نشسته اند. همین است که هر حزب "دموکراتیک" ما در مرداب بنیاد گرایی فرو می رود و هر فرکسیون انقلابی ما از یخن بیگانه گان گردن می افرازد. بالاخره این ما می مانیم و این بیچاره گی هامان.

    وقتی کاخهای نیویورک فرو ریختند، همه گمانها بر این بود، که بچه های که چند دهه پیش به غرب گریخته اند، دموکراسی را بر بال های بی 52 بسته و به افغانستان استبداد زده نازل میفرمایند. ولی از آنجاییکه این تحول بسته به بیرون بود و هیچ ریشه و تیشه ای در داخل نداشت، بعد از یک دگر گونی کوتاه مدت ما را در سراشیب سقوط بسوی بیداد و بنیاد گرایی همچنان رها کرد. حرکت نزولی ما بسوی بنیاد گرایی طالبانی که امروز با سرعت بالایی به عقب در حرکت است، از ابتدا زیاد غیرقابل تصور هم نبود. زیرا این برای هر انسان آگاهی غیر قابل قبول است، که یک آدمی با اندیشه ی طالبانی یک شبه تغییر جهت داده و زمام یک حکومت مدعی دموکراسی را بدوش گیرد. این مسئله از همان اول معلوم بود که امریکاییان درین بازی مضحک میخواهند "سر زاغ بودنه بگیرند." کرزی که یکروزی از عاشقان سینه چاک تحریک اسلامی طالبان بحساب می رفت چگونه ممکن بود که یکباره آن اندیشه های آرمانی را کنار گذاشته و فورا به یک دموکرات خط "میشل فوکو" مبدل گردد. همه میدانستند که این جز خاک به چشم مردم زدن و تکرار مسخره ی تاریخ چیز دیگری نیست. بنا بر این ما اکنون به صراحت می توانیم ادعا کنیم که امروز افغانستان در کنترول دو باند تمامیت طلب بنیاد گرا به سر میبرد. یکی آنکه ظاهرا در برابر ناتو و امریکاییان قرار دارد و دیگر گروهی که بوسیله ی آنها حمایت می شود. اینها از نظر عقاید سیاسی و ایدیولوژیک هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند، تنها در ابتدا امریکاییان در پراتیک آنها را برای آغاز یک بازی جدید از هم جدا ساخته بود، ولی تحولات و معادلات سیاسی ساالهای اخیر نشان میدهد که این هر دو گروه ظاهرا رقیب یکدیگر از لحاظ عملی نیز در حال همگرایی و نزدیک شدن به همدیگر اند. فکر کنم برنامه های انعام بخشی "حضرت مجددی"، رهایی دهها هراس افکن بوسیله ی فرمان های فوق العاده از زندان، تقسیم طالبان به دسته های مختلف و آغاز مذاکرات با آنها به عنوان طیف های میانه رو و این و آن و دهها مورد برجسته ی دیگر مثال های بارزی درین زمینه باشند. موضع و نقش جنگ سالاران و جنایت کاران جنگی هم درین بازی مغلق کاملا روشن است. اینها همه بازیگران اصلی سیاست در میهن مان اند. و بالاخره این ما ایم که بیچاره وار به این باز همانطوریکه همیش نظاره داشته ایم هنوز هم نظاره گر ایم و در میان دو سنگ آسیاب ارزن وار خرد می شویم. چند تا مکتب رفته ی ماهم که نمیدانم بعنوان تحلیل گر و این آن گاه گاهی صدایشان از رسانه ها بلند میشود، چنان در توهم غرقند، که کلیت بازی را کاملا فراموش کرده اند. از بیشتر از صد حزب سیاسی ما هم که همه در باتلاق های بی رحم عقده های سرکوفته ی ایدیولوژیک، و یا بیماری های مزمن بیولوژیک دست و پا میزنند درین برهه هیچ چیزی ساخته نشد. هنوز روابط قدرت برهمان معادله ی پوپنک زده ی پیشین که تنظیم های بنیاد گرا ارایش گر آن بوده اند، سامان می یابد. مردم همچنان گرسنه اند و درد بزرگ نان هر روز بزرگ تر میشود. امریکا و هم پیمانانش که "وسیله ی کنترول از راه دور" این سناریو را در دست دارند، قاه قاه می خندند و با پاره های آتشین بمب های شان دهکده ها را سرنگون می کنند.

    در چنین زمانی است که آدم بی دریغ می خواهد بگوید، افغانستان همیش به یک اردوگاه سوم نیاز داشته است. اردوگاهی که هیچ ستون سیاسی ای تا حال نتوانسته مدلی از آن را ارایه کند. در طی بیش از هفت دهه تاریخ معاصر ما تمام چپ و راست و وسط ما همه کفر و دین شان را آزمودند ولی هیچ کدام طرفی نبستند. زیرا هیچکدام بر محور لزوم اجتماعی و با جامعه شناختی دقیقی از وضع پریشان ما قد علم نکردند. اسلامی ترین هامان بر گهواره ی امریکا به بلوغ رسیدند و چپ ترین هامان از کریملن نازل شدند. و ما که بنا بر ادعای تاریخ نگاران مان بر بستر تمدنی هزاران هزار ساله خفته ایم هیچگاهی بخود نیامدیم.

    بنابر این فکر کنم که نقد دقیق از اواضاع پریشان ما پیش شرط تمام تصمیم گیری هاییست که بعد ها برای بیرون رفت ازین بحران روی آن حرف می زنیم. دیگر کارد به استخوان رسیده و تحمل این همه جنایت، جنایت است. این دیگر زمانیست، که نسل برخاسته از میان دود و باروت و آمیخته با تمام درد های مشترک به خویش آیند. آنانیکه همه از یک سرما لرزیده و همه از یک دست سیلی خورده اند. وقتی به این مشترکات فکر کنیم، همه به هم می آییم. وقتی این مشترکات مان را درک کنیم، دیگر هیچ دلیلی برای پنداندن عقده های ایدیولوژیک و صف بندی های بیولوژیک باقی نمی ماند. روشن گری و تحلیل درین جهت فراگیر ترین حرکت اجتماعی در کشورمان را باعث میگردد. آنوقتی است که ما فقط به سرمایی می اندیشیم که ما را میلرزاند، نه به بخاری ای که در خانه ی همسایه میسوزد و به دستی می ایندیشیم که بیداد گرانه صورتهامان را مشترکا به رگبار میبندد. ما آنوقت به دردهای مشترک مان آشنا میشویم و به کلیت فاجعه مینگریم، نه به تضاد های جزئی و تمامیت محور سامان یافته بوسیله ی دیگران که عمر ها سرگردان مان کرده است

    كابل پرس

    Geen opmerkingen:

  • بازگشت به صفحه اصلی
  •